کامپیوتر علم اطلاعات

دختر جوان در دام شیاد هوسباز



۳ روز قبل یک روز که به خانه جمشید رفته بودم مدارکی از چند دختر جوان پیدا کردم که برایم سوال برانگیز شد. وقتی درباره این مدارک و عکس های دختران غریبه از او توضیح خواستم خیلی خونسرد جواب داد: آن ها دوست دخترم بوده اند و این اسناد را نگه داشته ام تا دهان شان را ببندم و …!

خراسان نوشت: گول تیپ و قیافه اش را خوردم و با بازی چشم و ابرویش احساسات من را نیز به بازی گرفت. من برای اولین بار او را در یک کافی نت دیدم و به طور کاملا اتفاقی چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. جمشید می‌گفت: ۳۱ سال سن دارد و فوق لیسانس است.

دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری قاسم آباد مشهد افزود: من شیفته قیافه ظاهری و چرب زبانی های این پسر جوان شدم و آن روز چند دقیقه ای داخل پیاده رو قدم زدیم و درباره تحقیقات دانشگاهی با هم صحبت کردیم.او گفت: آماده است تا در تهیه هر نوع تحقیق درسی کمکم کند.

متاسفانه من بدون توجه به این که با پسری غریبه نباید این قدر خودمانی بشوم شماره تلفنم را به او دادم و به این ترتیب بود که رابطه عاطفی بین ما به وجود آمد.جمشید روزی چند بار زنگ می زد و برای دیدنم بی تاب بود و من هم برای شنیدن صدایش انتظار می کشیدم چون حس می کردم خیلی دوستش دارم. برای این که مشکلی به وجود نیاید موضوع را با مادرم مطرح کردم و پسر مورد علاقه ام پس از گذشت ۲ ماه به خواستگاری ام آمد. اما چون تنها آمده بود پدرم جواب سربالا داد و گفت: حتما باید پدر و مادرت در مراسم خواستگاری حضور داشته باشند.

جمشید برای این که پدرم را قانع کند گفت: من از نظر مالی به هیچ کس وابسته نیستم و می خواهم زندگی مستقلی داشته باشم و از آن جا که پدر و مادرم خیلی در کارهایم دخالت می کنند با آن ها اختلاف دارم. ولی این حرف ها پدرم را راضی نکرد.

جمشید در حالی که از این برخورد پدرم دلگیر شده بود به من گفت: یک فرصت چند ماهه می خواهم تا بتوانم پدر و مادرم را به خواستگاری بیاورم فقط در این مدت خواهش می کنم مرا تنها نگذار و با هم در حد یک سلام و علیک رابطه داشته باشیم.

متاسفانه من که خیلی احساساتی شده بودم قبول کردم و ما به طور کاملا مخفیانه همدیگر را می دیدیم و با هم رفت و آمد داشتیم ولی افسوس که این رابطه شیطانی، رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و طعمه هوس های پلیدش شدم.

دختر جوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: ۳ روز قبل یک روز که به خانه جمشید رفته بودم مدارکی از چند دختر جوان پیدا کردم که برایم سوال برانگیز شد. وقتی درباره این مدارک و عکس های دختران غریبه از او توضیح خواستم خیلی خونسرد جواب داد: آن ها دوست دخترم بوده اند و این اسناد را نگه داشته ام تا دهان شان را ببندم و …!

با شنیدن این حرف از کوره در رفتم و پرسیدم: تکلیف مرا روشن کن و خیلی زود بگو چه زمانی به خواستگاری ام خواهی آمد؟ او در حالی که عصبانی شده بود جواب داد: هیچ وقت، چون پدر و مادرم راضی نیستند با تو ازدواج کنم و بهتر است همه چیز را فراموش کنیم.ما سر این مسئله با هم درگیر شدیم و او با کتک کاری مرا از خانه اش بیرون کرد.

مطالب مرتبط

 

پسورد فایل:

لینک دانلود -

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • قسمت نظرات برای این مطلب غیر فعال شده است.