کامپیوتر علم اطلاعات

دوست همیشگی من!

دوست همیشگی من!

دوست همیشگی من!جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا را گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • برادران کارامازوف (۳)

    برادران کارامازوف (۳)

    کتابقسمت اول  و دوم را بخوانید .

     
    نزدیک صبح رئیس شهربانی، معاون دادستان و بازپرس پلیس به روستای ماکرو رسیدند و دمیتری را به اتهام قتل پدر دستگیر و هما جا از او بازجویی کردند. با وجود اینکه دمیتری گفت: «من قصد کشتن او را داشتم اما او را نکشتم»، اظهارات او در مورد قصد قبلی اش برای کشتن پدرش، حسادت به وی، جر و بحث کردن با او بر سر ارثیه مادری اش، دزدیدن احتمالی سه هزار روبل او و پر کردن یکی از تپانچه هایش برای خودکشی احتمالی وضعش را بدتر کرد. به او گفتند گریگوری گفته موقع فرار او در کوچک باغ باز بوده، که دمیتری تعجب کرد چون از در باغ وارد و خارج نشده بود. گفت که پدرش فقط با علاماتی که او و اسمردیاکف می دانستند در خانه را آن هم به هوای گروشنکا، باز می کرده. اما به او گفتند اسمردیاکف در آن موقع بیهوش در رختخواب بوده است. باقیمانده پولهای دمیتری را نیز شمردند. اما با احتساب مقداری که خرج کرده بود، به سه هزار روبل نمی رسید. این بود که او را گشتند و برخی از لباسهای خونی او را نیز به عنوان مدرک جرم برداشتند. دمیتری گفت هزار و پانصد روبل او، نصف پولهایی است که از سه هزار روبل کاترینا برایش مانده بود و او پولهای پدرش را ندزدیده است. اما هیچکس از باقیمانده پولهای کاترینا نزد او خبر نداشت. در ثانی گفته هایش با پول قرض گرفتنش از پیوتر کارمند نمی خواند. از شاهدها نیز بازجویی کردند و همه شهادت دادند که دمیتری در عیاشی قبلی اش سه هزار روبل خرج کرد و نه هزار و پانصد روبل، در پایان بازجویی دمیتری رسماً متهم به قتل شد و او را به زندان بردند تا منتظر محاکمه اش شود.
    طی مدتی که دمتیری در زندان بود، آلکسی دائم به خانه گروشنکا که مریض شده بود می رفت. گروشنکا نیز چند بار به دمیتری در زندان سر زده بود. اما کاترینا ایوانا اصلاً به دیدن دمیتری نرفته بود، با این حال دکتری را از مسکو دعوت کرده بود تا ثابت کند دمیتری دیوانه است و به این ترتیب تبرئه شود، اما دمیتری قبول نکرده بود. ایوان نیز مخفیانه از مسکو بازگشته و دوبار به دیدن دمیتری رفته و به او پیشنهاد کرده بود که پس از محاکمه فرار کند و به آمریکا برود. چون اگر به سیبری تبعید می شد دیگر نمی توانست با گروشنکا ازدواج کند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۷ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • هفتیمن شب

    هفتمین شب

    هفتیمن شبمازیار به سختی نفس می‌کشید. از گلویش صدای خِرخِر می‌آمد. فقط کافی بود کمی مُچهای لاغر سمیرا را فشار دهد. اما قدرت هیچ کاری را نداشت. بی‌اختیار دهانش را باز کرده بود.
    سمیرا گلوی مازیار را بیشتر فشار داد. چشمهای سمیرا، دیگر عسلی نبود؛ سرخ بود. سرخ سرخ.
    سمیرا با صدای بلند گفت: من که گفته بودم، یادته؟ گفته بودم می‌آم دنبالت.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۶ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پایان چخوفی

    پایان چخوفی

    پایان چخوفیپدرم ۸۶ سالش است. قلبش همین قدر سن دارد و بعضی کارها را دیگر انجام نمی‌دهد. مغزش را هنوز با برق ذکاوت روشن می‌کند اما به پاهایش جان نمی‌دهد که وزن بدنش را اینجا و آنجای خانه بکشند. برخلاف استعاره‌های من، خودش می‌گوید که ضعف ماهیچه‌ها نه به خاطر قلب پیرش که از کمبود پتاسیم است. حالا همین‌طور که در رختخواب روی یک بالش نشسته و به سه تای دیگر تکیه کرده، تقاضایی می‌کند.
    می‌گوید: «دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر یک داستان ساده بنویسی. مثل آنها که دوموپاسان می‌نوشت یا چخوف؛ از آنها که خودت قبلا می‌نوشتی. قصه چند تا آدم آشنا و اتفاقاتی که برایشان می‌افتد».
    می‌گویم: «حتما». یادم نمی‌آید چنین چیزهایی نوشته باشم اما می‌خواهم مطابق میلش رفتار کنم و چنین داستانی بنویسم؛ از همان‌هایی که با «یک زنی بود…» شروع می‌شود و دنبالش طرح داستان می‌آید؛ ‌خط قطعی و مطلقی بین دو نقطه که همیشه از آن بیزار بوده‌ام؛ آن هم نه به دلایل ادبی؛ بیشتر به خاطر اینکه ریشه امید را می‌خشکاند. هر کسی – واقعی یا ساختگی- حق دارد سرنوشتی باز و قابل تغییر داشته باشد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ادبیات داستانی

    ادبیات داستانی 

    کتابخوانی [این مطلب تنها معرفی ستون ادبیات داستانی صفحه فرهنگ و ادب سایت تبیان است و قصد معرفی دقیق این ژانر ادبی را ندارد.]اصطلاح ادبیات داستانی ترجمه کلمه fiction در زبان انگلیسی است و در کل به آثاری گفته می شود که- به عنوان مهمترین مشخصه – “حقیقت ” نداشته باشند . اگر بخواهیم این اصطلاح را بهتر تعریف کنیم باید بگوییم :
    ” روایت های تخیلی از اتفاقاتی که یک نویسنده خلق می کند “.
    البته تخیلی بودن تمام روایت جزء ملزومات ادبیات داستانی نیست بلکه می توان در یک اثر داستانی از افراد ، اماکن و اتفاقات واقعی نیز سود جست .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پینوکیوی پدر و مرد عنکبوتی پسر

    پینوکیوی پدر و مرد عنکبوتی پسر

     مرد عنکبوتی

    داستانک

    پینوکیو بعد از تبدیل شدن به یک خر وقتی که دید خری با قابلیتهای انسانی شده و تماشاچی های سیرک شدیدا او را تشویق می کنند، پیشنهاد فرشته برای برگردوندش به شکل انسان را قبول نکرد. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش هیچگاه خر شدن را قبول نکند هر چند همه دنیا برایش دست بزنند.
    مرد جوان بعد از تبدیل شدن به یک عنکبوت وقتی که دید انسانی با قابلیتهای عنکبوتی شده و مردم شدیدا او را تشویق می کنند، برای همیشه مرد عنکبوتی ماند. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش حداقل یک عنکبوت شود تا مورد توجه دوستان و خانواده اش قرار بگیرد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پایین پَر

    پایین پَر

    پایین پَرهنری کارشناس خبره‌ی آن‌هایی بود که می‌خواستند خودشان را پرت کنند- این کاره بود سال‌ها. هر وقت یکی خودش را بالای پل یا لبه‌ی ‌ساختمان مرتفعی می‌رساند، هنری با زبان از خر شیطان می‌کشیدش پایین. بین همه پیراپزشک‌های که می‌شناختم، او یک چیز دیگر بود.
    هر وقت به اورژانس زنگ می‌زدند که یکی رفته بالا خودش را پرت کند پایین ،هنری که شیفت بود، می‌رفت.هر وقت زنگ می‌زدند طرف پریده پایین مهم نبود کداممان برویم- همه‌مان می‌توانستیم از عهده‌ی جمع کردن خون و کثافت روی زمین یا بیرون کشیدن یک مرد شیک پوش بربیاییم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۳ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • باربی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۱ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • رمان خوانی (۲) : جنگ و صلح

    رمان خوانی (۲) :جنگ و صلح 

    جنگ و صلحجنگ و صلح [Vojna I mir]
      رمانی از لئو نیکولایویچ تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰)، نویسنده روس،‌ بزرگترین اثر ادبیات روس و یکی از مهم ترین رمان های ادبیات جهانی.  در حقیقت، زندگی ملت روس چندان کامل و بر زمینه­ای با چنان علو و رغبت انسانی در آن وصف شده است که می‌توان یکی از زیباترین یادگارهای تاریخی تمدن اروپایی‌ برشمرد. تولستوی این رمان را در پنج سال نوشت و آن را در ۱۸۷۸ انتشارداد.
      درمتن رویدادهای بزرگ تاریخی آغاز سده نوزدهم ( نبرد ۱۸۰۵-۱۸۰۶ اوسترلیتز و نبرد ۱۸۱۲-۱۸۱۳ بارادینو و حریق مسکو)،‌ ماجراهای زندگی دو خانواده اشرافی، ‌یعنی خانواده باکونسکی و راستوف،‌ ثبت می‌شود. این رمان به نوعی همان شرح وقایع زندگی این دو خانواده است. کنت بزوخوف،‌ که پیداست خود نویسنده است، ‌چهره اصلی آن است،‌ هر چند همواره در صحنه نیست. پرنس بالکونسکی سالخورده، که در زمان کاترین بزرگ ژنرال بوده، شکاک و طنزگویی است تیزهوش ولی مستبد ولی در املاک خود با دخترش، ‌ماریا، ‌زندگی می‌کند که دیگر نه بسیار جوان است و نه بسیار زیبا،‌ ولی چشمان « بس زیبا و پرتوافکن» و لبخند محجوبانه‌اش از علو روحی بسیاری حکایت می‌کنند. ماریا با شایستگی بار زندگیی را می‌کشد که پدری رئوف ولی سخت‌گیر و جدی زمام آن را به دست دارد؛‌ با این همه، در کنه ضمیر،‌ به این امید است که روزی کانون خانوادگی خاص خود را داشته باشد. این امید، هر چند مدتها بعد، بر اثر ازدواج او با نیکولای راستوف برآورده هم می‌شود.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش