کامپیوتر علم اطلاعات

شعر و ادب پارسی

زندگی نامه صادق چوبک

صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال ۱۳۱۶ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام «خیمه شب بازی» در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. در این اثر و «چرا دریا طوفانی شد» (۱۳۲۸) بیشتر به توصیف مناظر می پردازد، ضمن اینکه شخصیت های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان «انتری که لوطیش مرده بود» به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای «تنگسیر» و «سنگ صبور» بود. تنگسیر به ۱۸ زبان ترجمه شده  و امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال ۱۳۵۲ بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته است.  در «سنگ صبور» جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، این اثر بحث های یادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه).

چوبک به زبان انگلیسی مسلط بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصه معروف " پینوکیو " را با نام " آدمک چوبی" به فارسی برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره اش هم ترجمه حکایت هندی عاشقانه ای به نام «مهپاره» بود که در زمستان ۱۳۷۰ منتشر گردید.

چوبک از اولین کوتاه نویسان قصه فارسی است و پس از محمد علی جمالزاده و صادق هدایت، می توان از او به عنوان یکی از پیشروان قصه نویسی جدید ایران نام برد. فرم قصه های جمالزاده بیشتر حکایت گونه و شبیه نویسندگان فرانسوی قرن نوزدهم بود. قصه های صادق هدایت هم فراز و نشیب بسیار داشت، گاهی از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معیارهای قصه نویسی جدید بود و گاهی هم در واقع همان حکایت نویسی، بود که با چاشنی طنز همراه می شد. در این میان البته «بوف کور» استثنایی و بی بدیل بود و از جهات مختلفی مورد توجه قرار گرفت. گروهی آن را قصه ای روانشناختی و نو دانستند و پیشرفتی در فرم قصه نویسی ایران به سوی قصه نویسی غربی، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همین نظر بود و از همین جا آغاز کرد. وی در قصه هایش ذهن و روان قهرمانهایش را مورد توجه قرار داد و سعی کرد به شخصیت هایش عمق ببخشد. همین تلاش برای عمق بخشیدن به شخصیت ها، بر نحوه بیان وی تاثیر گذاشت.

در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت های مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می گوید؛ کودک، کودکانه می اندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر می کند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت ها به بهترین وجه شکل می گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان می دهد.

وی در توصیف واقعیت های زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی های آثار وی است. چوبک را به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری ها و درون بینی ها، رئالیست افراطی وگاهی حتی ناتورالیست خوانده اند.

آثار چوبک از سالها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتاب های مختلفی از جمله «قصه نویسی» (رضا براهنی)، «نویسندگان پیشرو ایران» (محمد علی سپانلو) و «نویسندگان پیشگام در قصه نویسی امروز ایران»(علی اکبر کسمایی)، نوشته هایش تحلیل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان ۱۳۷۷، در آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشت های منتشر نشده اش را سوزاندند.

شعر و ادب پارسی

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ بهمن ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • اختر چرخ ادب (پروین اعتصامی)


    "اختر چرخ ادب"

    پروین فرزند مرحوم یوسف اعتصامی آشتیانی(اعتصام الملک) بود و روز ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ ه.ش در محله ششکلان در تبریز زاده شد. ابراهیم، پدراعتصام الملک در جوانی با سمت مستوفی آذربایجان از آشتیان به تبریز رفت ویوسف پدر پروین در همانجا به دنیا آمد و پس از طی مدارج تحصیلی در زبان های ترکی استامبولی، عربی و فرانسه به عالی ترین مراحل دست یافت چندان که وی را یکی از ائمه و ارکان زباندانی و ترجمه و دبیری به شمار آوردند وازنظر احاطه بر لغت عرب، نه تنها در ایران، بل در مصر و عراق و شام، کم نظیر نامیدند. اعتصام الملک آنگاه به تهران آمد و به ریاست کتابخانه سلطنتی و دارالتألیف وزارت معارف نایل گردید و در دوره دوم مجلس شورای ملی به وکالت برگزیده شد. از وی آثار ارزنده بسیار- از جمله دوره مجله بهار و اولین ترجمهLes Miserables اثر جاویدان ویکتورهوگو به عنوان "تیره بختان" – باقی مانده است.

    صمد سرداری نیا در روزنامه ایران نوشته است:

    مادر پروین، خانم اختر الملوک، دختر میرزا عبدالحسین شوری بخشایشی- ملقب به قوام الدوله – ازمنشیان و سخنوران عهد ناصرالدین شاه بود. "شوری" طبعی روان و خطی شیوا داشت و دیوان دستنوشته اشعارش در کتابخانه ملی تبریز محفوظ است.

    اما یعقوب اژدرپناه می گوید:

    مادر پروین از خانواده فتوحی تبریزی است. خانمی مدبر، صبور، خانه دار و عفیف است. یک دختر و سه پسر به وجود آورده است… (یادنامه، ص ۱۵، تاریخ تحریر مقاله مشخص نشده است)

    علامه دهخدا که با خانواده اعتصامی بسیار نزدیک بوده و حشر و نشری صمیمانه با آنان داشته، نام اصلی این شاعره… را در لغتنامه "رخشنده" نوشته است. بنابراین"پروین" یا نام ثانوی اوست که در بسیاری خانواده های ایرانی این گونه تسمیه ها عادی و مرسوم است یا تخلص شعری او.

    پروین دردامان خانواده ای بالید و پرورش یافت که از همه نظر برای رشد احساسات و پیشرفتهای فکری او مستعد و مساعد بود ؛ وی ادبیات فارسی وعربی را نزد پدر فرا گرفت سپس دوره مدرسه دخترانه آمریکایی تهران را به پایان رسانید و از همان اوان کودکی به شعر و شاعری پرداخت.

    او در تیرماه ۱۳۱۳ با پسر عموی پدرش – که افسر شهربانی بود – ازدواج کرد و شوهر، او را به کرمانشاه برد. اما وی مردی عیاش وشب زنده دار بود پس این وصلت نامتناسب، بیش از چند ماه نپایید و پروین بعد از متارکه، به خانه پدرش بازگشت.

    استاد محمد حسین شهریار در شعر واره ای که برای پروین ساخته و پرداخته است می گوید:

    … از آن پس من و او آشنای هم بودیم

    خیال می کنم او بیست سال کمتر داشت

    تولد من و او هر دو در یکی سال است

    متاع او هم عقل و متاع من همه عشق

    به زیر چادر مشکی و پیچه ماهی بود

    قیافه بود عفیف و موقر و سنگین

    نبوغش از وجنات و نگاه پیدا بود

    هزار حیف که من رشد عقلیم کم بود

    در آن زمان و دلم نیز بند جای دگر

    وگرنه عقد من و او به عرش می بستند

    چه چاره بود که دیگر نوشته بود قضا

    برای هر دوی ما سرنوشت ناکامی…

    پروین در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت. علی الظاهر زنی خجول، گوشه گیر، درون گرا، مردم گریزو بسیار کم حرف بود، اما ازاشعارتوفنده اش پیداست که دلی مواج و روحی متلاطم در پس این دریای آرام، زیرو رو می شد.

    استاد نفیسی می گوید: پروینی که من دیدم وبارها دیدم بدین گونه بود: قیافه ای بسیارآرام داشت. با تأنی و وقارخاصی جواب می گفت ومی نگریست. هیچ گونه شتاب وبی حوصلگی دراو ندیدم، چشمانش بیشتربه زیرافکنده بود. یاد ندارم دربرابرمن خنده کرده باشد…هرگز یک کلمه خودستایی از اونشنیدم و رفتاری که بخواهد اندک نمایش برتری بدهد از او ندیدم.(یادنامه.ص ۴۸۷)

    پروین شاعرعصرانقلاب مشروطیت و بارآمده چرخه ای از تاریخ دیرپا و پر فراز و نشیب ایران است که سرزمین عزیز ما ازیک دوران لاابالیگری و سست عنصری به دوره انحصار قدرت و خودکامگی انتقال یافته بود. با این همه پروین درهیچ یک از سروده های خود به این گونه مسائل التفات و توجهی نکرده ؛ چنین می نماید که او به جای بررسی مظاهر قدرت و جبرو درگیری با عاملان ستم و بیداد، استعداد خارق العاده خود را صرف بیان حال دردمندان، ستم کشیدگان و از پای درآمدگان کرده است. او ضمن بیان احوال این تیره روزان، زخمه دردناک انتقاد را بر پیکر زورمداران و چپاولگران می نوازد و هرگز اعتنا نمی کند که بیدادگران جامعه، دارای چه باور و اندیشه و چه مقام و منزلت ظاهر فریب و چه موقعیت سیاسی- اجتماعی هستند: ظالم در هر لباسی ظالم، و یغماگر درهر پوستینی تاراجگر است.

    باری شاعره حساس قرن چهاردهم ایران پس از دوازده روز ابتلا به بیماری حصبه، نیمه شب شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۲۰ ه.ش در تهران درگذشت و در مقبره خانوادگی صحن جدید قم- در جوار آرامگاه پدرش- به خاک سپرده شد. روان هر دُوان شاد باد.

    "اثری نویافته از پروین"

    غزل (۲)

    ترسم که تا سیه شب هجران سحر شود  جان به لب رسیده ام از تن بدر شود

    گریم ز درد و یار جفا بیشتر کند     نالم ز رنج و ناله من بی اثر شود

    در خون خویش بال و پر آهسته می زنم   کز خون مباد دامن صیاد تر شود

    زان عارض چو آتش و زان خال چون سپند         هر لحظه آتش دل من بیشتر شود

    در بحر عشق، چاره میسر نشد مرا        هنگام آن رسد که آبم به سرشود

    گم گشته ام، روم ز که جویم سراغ خویش         از خود که دیده ای که چو من بی خبرشود؟

    رفتی زدست و رهرو کوی بلا شدی         ای نوسفر دلم، سفرت بی خطر شود

    قصد کمان ابروی تو گر هلاک ماست        تیر آنچنان بزن که به دل کارگر شود

    میرم بدان امید که بر من گذر کنی         روزی اگر گذارت ازین رهگذر شود

    یک سو کن از رخ آن سر زلف دراز را         بگذار تا که قصه ما مختصر شود

    از ترکتازی مگسی ای شکر فروششکّرستان حسن تو کی بی شکر شود

    می خور، غم نیامده فردا چه می خوری هرچ آن شود به حکم قضا و قدر شود

    خیز ای پسر که مادر ایام را بسی         باید درنگ تا پسری چون پدر شود

    بسیار روزگار کند صبر، باغبان     تا خرد شاخکی، شجری بارور شود

    چندین هزار سال خورد کوه خون دل       تا سنگریزه ای به درونش گهر شود

    فرصت شمار عمر که این مرغ نیک فال    ناگه ز سنگ حادثه بی بال و پر شود

    اکنون بکوش کاین ره بی اعتبار راآسوده بسپری چو زمان سفر شود

    در آستان عاطفت پیر می فروش ای بس گدا که خسرو زرین کمر شود

    خشتی ز سقف میکده هرگز نیوفتد       گر صد هزار صومعه زیر وزبر شود

    از تیشه و تبر شنود ماجرای خویش         فرجام، آن درخت که بی برگ و برشود

    مفتون چنان مشو که در این تیره خاکدانقدر تو پست و چشم تو کوته نظر شود

    ایام عمر و موسم گل پنج روزه است       گل از دمی و عمر زخوابی هدر شود

    پروین، چو روزگار، کسی را نشانه کرد     بی حاصل است کوه گر آنجا سپر شود

    اختر چرخ ادب (پروین اعتصامی)

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • شعر و ادب پارسی

    دکتر محمد معین

    یک عمر رنج و تلاش

    محمد ، اولین فرزند خانواده بود .  او روز نهم اردیبهشت سال ۱۲۹۷ هجری در یکی از محلات اصلی رشت  به دنیا آمد.  پدر محمد، شیخ ابوالقاسم، طلبه علوم دینی بود و در خواندن درس و آموختن علوم دینی ، عشق و علاقه بسیار نشان می داد ، خصوصا اینکه درسهای زیادی را نزد پدرش " شیخ محمد تقی معین العلما " (جد پدری محمد) آموخته بود.

    محمد کمتر پدر را می دید. شیخ ابوالقاسم دائم پای درس عالمان مشهور شهر بود. او می دانست که هم پدر و هم مادرش از بیماری سختی رنج می برند. این موضوع  را هرگاه که سر شب به تماشای نماز خواندن پدر می نشست ، حس می کرد.

    چشمان پدر گود افتاده بود و دائم از خداوند طلب شفا و آمرزش می کرد. محمد می شنید که پدر، برای شفای مادر هم دعا می کند . اهل خانه، بارها پدر و مادر محمد را نزد طبیب برده بودند ؛ اما داروها اثری نداشت. کار، به جایی رسید که تصمیم گرفتند برای مراقبت بیشتر از پدر محمد، او را به خانه یکی از اقوام ببرند. چند روزی آنجا ماند و به ظاهر، حالش کمی بهتر شد، اما محمد، خیلی دلتنگ پدرش بود.

    یک شب ، با اصرار، از اطرافیان خواست او را نزد پدر ببرند تا او را ببیند. همین کار را کردند. آن شب ، تا صبح پیش پدرش ماند و از بهبود نسبی حال پدر، خوشحال شد؛ اما صبح همان روز بدترین خبر عمرش را شنید. مادر محمد غافلگیرانه فوت کرده بود. فقدان مادر همه وجودش را آزرد. او مونس تنهایی محمد بود، البته این، پایان کار نبود. خبر مرگ مادر، تاثیری عمیق بر روحیه پدر گذاشت. چند روز بعد، حال پدر بدتر شد. هنوز ۵ روز از فراق مادر نگذشته بود که صدای شیون و زاری اطرافیان خبر شوم دیگری را برای او آورد. پدر هم از دنیا رفت. محمد وقتی در آغوش پدر بزرگش می گریست، انگار با گوش دل می شنید که اطرافیان با نگاه هایشان به او اشاره می کنند و می گویند : « طفلک چقدر زود پدر و مادرش را از دست داد…»

    پدر بزرگ محمد، شیخ محمد تقی معین العلما از بزرگان رشت بود. او با مهربانی فراوان ، مراقبت و تربیت محمد و برادر کوچکترش علی را به عهده گرفت. محمد مثل پدر کنجکاو بود و اهل درس ، بحث و تلاش . او اولین درسهایش را از پدر بزرگش آموخت و سپس، محمد تقی معین العلما اورا به مکتب فرستاد.

    در این هنگام، اوضاع شهر رشت ، چندان مساعد نبود. میرزا کوچک خان جنگلی ندای اعتراضش را نسبت به شرایط نابسامان ایران بلند کرده و مبارزات ضد حکومتی خودش را آغاز کرده بود. انگلیسی ها در اطراف رشت سنگربندی کرده بودند. در این شرایط، مکتب خانه ها هم به حالت نیمه تعطیل در آمده بود. در چنین اوضاعی بود که خانواده  محمد برای مدتی مجبور به ترک شهر شدند و به یکی از روستاهای اطراف رفتند و وقتی اوضاع عادی شد به شهر رشت برگشتند.

    محمد، دوباره راهی مکتب شد. او با شوق فراوان فراگیری را آغاز کرد. صرف ونحو عربی و علوم مختلف دینی را نزد پدر بزرگ و مرحوم سید مهدی رشت آبادی  فرا گرفت. در آن هنگام مکتب خانه های قدیمی ، آرام آرام  تبدیل به مدارس امروزی می شد. محمد در کلاس سوم ابتدایی نشست و ۳ سال بعد، موفق شد تصدیق نامه نهایی دوره ابتدایی را بگیرد.

    او سپس توانست کلاس چهارم متوسطه را نیز با موفقیت به اتمام برساند، اما در رشت، کلاس پنجم متوسطه وجود نداشت. در این میان اداره معارف گیلان هر سال، چند نفر از شاگردان ممتاز را انتخاب می کرد و آنها را راهی تهران می ساخت تا در آنجا پنجم متوسطه را نیز به اتمام برساند. هزینه ماهانه این انتخاب هر ماه ۱۰ تومان بود و محمد جزء این افراد انتخاب شد.

    محمد، ابتدای ورود به تهران در مدرسه دارالفنون ثبت نام کرد و وارد کلاس پنجم متوسطه شد. یک سال تمام در غربت و تنهایی درس خواند. در این مدت، گاه و بیگاه خبرهایی از خانواده اش به او می رسید. درپایان سال تحصیلی، پدر بزرگ به دیدنش آمد ؛ مدتی در تهران ماند و بعد از پایان امتحانات، با هم به رشت برگشتند ؛ او به وضوح می دید پدر بزرگ، دیگر شور و حال سابق را ندارد. او ضعیف و مریض شده بود. بین راه چندین مرتبه حال پدر بزرگ بد شد. در رشت، تصمیم گرفتند برای بهبودی حال معین العلما مدتی او را به آستان اشرفیه بفرستند تا شاید با تغییر آب و هوا، وضعیت او مساعد تر گردد.

    سال تحصیلی شروع می شد و محمد، مجبور بود دوباره به تهران بازگردد. پدر بزرگ با همه ضعفی که داشت با زحمت خودش را برای بدرقه محمد رساند. دوری از پدر بزرگ در این حال و روز برای محمد بسیار تلخ بود. ۶ ماه از سال تحصیلی نگذشته بود که نامه ای از عمویش رسید که خبری تلخ و ناگوار را برای محمد به همراه داشت ، پدر بزرگ فوت کرده بود و این برای محمد دردی جانکاه بود.

    «ای یگانه مقصود من در زندگانی ، ای کعبه آمالم، ای مهمترین واسطه از وسایط حیاتم، ای کسی که آنقدر برگردن من منت نهاده ای و ای کسی که اکنون خوش در زیر خاک آرمیده ای، از این هجران ابدی و فراق دائمی پیوسته در سوز و گدازم و از این جدایی می سوزم و می سازم و با روان پاکت در راز و نیازم…»


    از یادداشتهای معین در شب ۱۳ فروردین ۱۳۱۰

    محمد معین، سال ۱۳۱۰ دوره متوسطه را هم به اتمام رساند وسپس در رشته فلسفه و ادبیات مدرسه عالی دارالمعلمین تهران ثبت نام کرد. در این دوره باید ۳ سال درس می خواند. او دانشجویی بسیار صبور، با حوصله و جدی بود. سال سوم آنقدر به زبان فرانسوی تسلط پیدا کرد که یک بار در حضور لرد بایرون – شاعر معروف فرانسوی – سخنرانی کرد. این کار او باعث تعجب و تشویق فراوان همه استادان و دانشجویان شد.

    در سال ۱۳۱۳ رساله ای به زبان فرانسه ارائه داد و موفق به گرفتن لیسانس ادبیات و فلسفه با نمره ممتاز شد. در سال ۱۳۱۴ به خدمت سربازی فراخوانده شد و بعد از اتمام این دوره ، به عنوان دبیر یکی از دبیرستان های اهواز، به خوزستان رفت.

    محیط آرام اهواز باعث شد او با پشتکاری بی نظیر به تحقیق و تالیف بپردازد. رساله ای تحقیقی با عنوان "حافظ شیرین سخن" نوشت و "روان شناسی تربیتی" نوشته " علی الجارح " و " مصطفی امین"  را از عربی به فارسی و «ایران از آغاز تا اسلام» نوشته پروفسور گریشمن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد.

    در این ایام، عده ای از باستان شناسان فرانسوی برای حفاری به شوش آمده بودند. محمد معین به دیدار آنها شتافت. برایش جالب بود که از نزدیک با کار آنها آشنا شود. سرپرست هیات فرانسوی به محمد معین گفت : « لهجه های محلی ایران کم کم دارند، مغلوب لهجه مرکزی می شوند. ممکن است مدتی طول نکشد که اثری از این لهجه ها باقی نماند…»

    این حرف تاثیر عمیقی بر معین گذاشت و با خودش فکر کرد: « وظیفه ماست که یادگاری لهجه های محلی را حفظ کنیم… باید همه اصطلاحات ، لغات ، امثال و حکم فارسی را از همه جای ایران جمع آوری و تدوین کنیم … »

    محمد معین چند رساله دیگر مانند " گنجینه شوش" و " داستان هاروت و ماروت" را تالیف کرد. وزیر فرهنگ وقت، با مشاهده علایق فراوان معین، مقدمات انتقال او را به تهران فراهم کرد و در سال ۱۳۱۸ در سمت معاونت اداری دانشسرای مقدماتی و دبیری دانشسرای عالی به تهران منتقل شد.

    محمد معین پس از ورود به تهران در دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی ثبت نام کرد. شهریور ماه ۱۳۲۱ در میان خیل عظیم استادان و دانشجویان ، مراسم دفاع از رساله دکترای زبان و ادبیات فارسی از سوی محمد معین انجام شد. استاد راهنمای او ملک الشعرای بهار بود . نتیجه جلسه این بود:

    « رساله آقا محمد معین از هر حیث قابل تمجید و تحسین است و با قید "بسیار خوب" تصویب می شود و آقای محمد معین در زبان و ادبیات فارسی ، دکتر شناخته شد. به ایشان تبریک می گوییم…»

    دکتر معین در همین سال (۱۳۲۱) با دختر امیر جاهد، مدیر سالنامه پارس ازدواج کرد که ثمره ازدواج آنها ۴ فرزند بود.

    … آشنایی دکتر محمد معین با استاد علی اکبر دهخدا ، سرآغازی برای یک کار عظیم ادبی دیگر بود ، یعنی تدوین لغت نامه دهخدا. دکتر معین جایگاه ویژه ای نزد استاد دهخدا داشت به گونه ای که علامه دهخدا، در وصیتنامه اش نوشت : « به ورثه خود وصیت می کنم که تمام فیشهای چاپ نشده لغت نامه را که ظاهراً بیش از یک میلیون است و از الف تا یاء نوشته شده… به عزیزترین دوست من، آقای دکتر معین بدهند که مثل سابق به چاپ برسد و این زحمتی جانکاه ، حداقل معادل نصف تالیف است…»

    همکاری با علامه دهخدا ، علاقه شدیدی در دکتر معین ایجاد کرده بود که دست به تالیف فرهنگی جامع بزند که مانند دایره المعارفی بزرگ، نیاز افراد مختلف را بر طرف سازد. او شروع  به فیش برداری کرد. از پیش هم حدود ۳۰۰ هزار فیش تهیه کرده بود. دکتر معین برای تدوین فرهنگ فارسی نزدیک به ۴۰۰ نفر از دانشجویانش را به کار دعوت کرد. سپس به جستجو در شیوه های مختلفی که در دنیا رواج داشت، پرداخت سرانجام با تلاش فراوان ، چاپ فرهنگ فارسی در سال ۱۳۴۲ شروع شد…

    چند سال بعد دکتر معین، پس از سالها تلاش و کوشش و تحقیق، یک روز صبح در جلسه مدافعه یکی از دانشجویان دانشگاه تهران، ناگهان به کف اتاق افتاد و بیهوش شد. پزشکان پس از معاینه های فراوان متوجه ضایعه ای شدند که در مغز دکتر به وجود آمده بود. با وجود سعی و تلاش فراوان، هیچ بهبودی در حال او حاصل نشد. ماهها در بیمارستان بستری شد، اما هیچ گونه واکنشی ناشی از بازگشت فعالیت ادراک، در او مشاهده نشد.

    سالها گذشت، بی آن که دکتر معین بتواند هوشیاری اش را به دست بیاورد. آخرین گزارش از آخرین روزهای حیات استاد – «… در اتاق ۳۱۴ بیمارستان فیروزگر، مردی خفته که ۴ سال و پنج ماه است خاموشی گزیده و تنهایی اختیار کرده است… او دکتر معین، استاد دانشگاه تهران  ، رئیس سازمان لغت نامه دهخدا و مولف کتب فراوان تحقیقی است… همیشه خاموش است و با چشمان درشتش نگاه می کند به همه کس، ولی نمی شناسد. چشمهایی که روزی خطوط مبهم کتابها را می جست، فقط  نگاه است. نگاه  سرد و  بی روح، هیچ کس را نمی شناسد، نه همسر و نه فرزندانش را.

    به گفته ی همسرش :  محمد فقط پسر بزرگمان را می شناخت وقتی او را می دید، اشک از چشمانش سرازیر می شد، حرف نمی زد چون قادر به حرف زدن نبود…

    همسر مهربانش روزی چند بار به بیمارستان سرکشی می کرد و غذا ها و لوازم مورد احتیاج را به او می رساند. او همیشه به بهبودی معین امیدوار بود. ساعتها کنار شوهرش می نشست و به او می نگریست ، به جسمی سرد و بی روح که زنش را نمی شناخت و فقط او را نگاه می کرد. ولی همسرش امیدوار، که معجزه ای رخ دهد: « من ایمان دارم… من شبهای درازی را برای او دعا کرده ام. خداوند به من رحم خواهد کرد. من ایمان دارم که او خوب خواهد شد و به خانه اش باز خواهد گشت. اتاق کارش، یادداشت هایش، آنها همه فیشها و کتابها منتظراو هستند. او خوب خواهد شد و به همین اتاق باز خواهد گشت و پشت میز کارش خواهد نشست. او هنوز کارهای زیادی در پیش دارد که ناتمام مانده است.او کار دارد. خداوند او را شفا خواهد داد من ایمان دارم…»

    و حالا، این ایمان اوست که هر روز چند بار او را به بیمارستان می کشاند. راستی، زنی مثل او باید خیلی قدرت و ایمان داشته باشد…

    اما… سرانجام در حالی که استاد از شدت بیماری وزنش به ۱۷ کیلو رسیده بود، در نیمروز گرم سیزدهم تیر ماه ۱۳۵۰ دفتر حیاتش بسته شد.

    از مرحوم دکتر معین مقالات و کتابهای فراوانی، همراه با تصحیح متون ادبی با حاشیه نوسی و اضافات ، ترجمه کتاب از زبانهای عربی و انگلیسی و زبانهای باستانی به جای مانده است. موضوع اغلب مقاله های دکتر معین، لغت و دستور زبان فارسی ، مباحث و مسائل ادبی ، تاریخ ادبیات و زبان ، تاریخ و فرهنگ ،  کتاب شناسی ،  فلسفه و … است.

    شعر و ادب پارسی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پابلو نرودا

    پابلو نرودا

     
    پابلو نروداشاعر شیلیایی، متولد ۱۹۰۴ با نام اصلی نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو در پارال شیلی. در تموکو دوران جوانی و نوجوانی را گذراند. از ۱۹۲۰ به بعد نام پابلو نرودا را به احترام یان نرودا شاعر چک (۱۸۳۴ ـ ۱۸۹۱) برای خود برگزید. در ۱۹۲۱ اولین کتابش به نام «گرگ و میش سپیده‌دم» و یک‌سال بعد «بیست شعر عاشقانه» و «یک ترانه نومید» را منتشر کرد که برایش شهرت به ارمغان آورد. در ۱۹۴۵ به سنای شیلی راه یافت در حالی‌که پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود. در ۱۹۴۷ به علت سخنرانی اعتراض‌آمیز نسبت به رئیس‌جمهور وقت شیلی ـ بیده لا ـ شیلی را مخفیانه ترک کرد و به اروپا رفت. در ۱۹۵۲ به کشورش بازگشت و در ۱۹۷۱ جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد. از آثار برجسته او می‌شود به: تلاش انسان بی‌پایان؛ اقامت در خاک، اسپانیا در قلب من، خشمها و محنتها، آواز همگانی، شعرهای ناخدا، چکامه‌های بنیادین، انگورها و باد، صد شعر عاشقانه، یادداشتهای ایسلانگرا، کتاب سؤالها، بودها و یادبودها و دهها اثر دیگر اشاره کرد. «بودها و یادبودها» مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقاً به فارسی نیز ترجمه شده است. نرودا در سال ۱۹۷۳ چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در ایسلانگرا فوت کرد.
    شاید همین اندک برای معرفی نرودا کافی باشد. بیوگرافی کامل‌تر از این را می‌توان در دیباچه هر کدام از کتابهایش و کامل‌ترین آنها را در کتاب بودها و یادبودها به قلم خودش خواند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بزرگداشت حافظ

    تأثیر پذیری حافظ از خواجوی کرمانی

    . تأثیر پذیری حافظ از سعدی شیرازی

    . تأثیر پذیری حافظ از عطار نیشابوری

    . تأثیر پذیری حافظ از  نظامی گنجوی

    خواجو (متوفای ۷۵۳ق)

    ابوالعطاء کمال الدین محمود معروف به خواجوی کرمانی (۶۸۹- ۷۵۳ ق) از شعرای بزرگ قرن هشتم است که در قصیده و مثنوی و غزل طبع توانائی داشته است. گرایش حافظ به شیوه سخنوری خواجو و تتبعی که در اشعار او می کرده و شباهت شیوه سخنش با او مشهور است ( برای تفصیل مقدمه مصحح دیوان خواجو آقای احمد سهیلی خوانساری، بویژه صفحات ۴۷- ۵۵). سخن خواجو هم پایه کلام کمال الدین اسماعیل است که با حافظ – که وامدار هر دوی آنان است- هر سه در حسن تشبیه و حسن تعلیل و ابهام مهارتی به سزا دارند. چنانکه مکرر گفته ایم درمیان همه ی شعرای متقدم سه شاعر بیشترین تأثیر را بر حافظ داشته اند که عبارتند از کمال الدین اسماعیل اصفهانی، سعدی، و خواجو. طرز سخن پردازی و ایهام ورزی و باریک اندشی و ظرافت لفظ و مضمون خواجو با حافظ ،شباهت فوق العاده ای دارد و این بیت که یکی از معاصران حافظ درباره ی آن دو گفته است دقیقاً درست است:

    استاد غزل سعدی است نزد همه کس اما دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو

    مقایسه ها تضمین و شباهتهای لفظی و معنوی:

    ۱) خواجو: همچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما

    حافظ: کاینچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما

    ۲) خواجو: خرقه رهن خانه ی خمار دارد پیر ما

    حافظ: روی سوی خانه ی خمار دارد پیر ما

    ۳) خواجو: ای بسا عاقل که شد دیوانه ی زنجیر ما

    حافظ: عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

    ۴) خواجو:

    خرم آن روز که از خطه ی کرمان بروم          دل و دین داده ز دست از پی جانان بروم

    حافظ:

    خرم آن روز کزین منزل ویران بروم    راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

    ۵) خواجو: دل صنوبریم همچو بید می لرزد

    حافظ: دل صنوبریم همچو بید لرزانست

    ۶) خواجو: خوش خبر باش ای نسیم شمال

    حافظ: خوش خبر باشی از نسیم شمال

    ۷) خواجو: هزار یوسف مصری اسیر چاه زنخدان

    حافظ: هزار یوسف مصری فتاده درچه ماست

    8) خواجو: آتش از چشمه ی خورشید درخشان طلبند

    حافظ: تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم

    ۹) خواجو: نسیم صبح سعادت به خون دل یابی

    حافظ: نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

    ۱۰) خواجو: مکن به چشم حقارت نظر به مردم از آنک …

    حافظ: مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

    ۱۱) خواجو: چون کمیت اشک را بر قطره کردم گرم رو

    حافظ:گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

    ۱۲) خواجو: بوی روح از دم جانبخش سحر می شنوم

    حافظ:بوی جای از لب خندان قدح می شنوم

    ۱۳) خواجو:

    گویی بت من چون ز شبستان به در آید  حوریست که از روضه ی رضوان به در آید

    حافظ:

    هشدار که گر وسوسه ی عقل کنی گوش          آدم صفت از روضه ی رضوان به در آیی

    ۱۴) خواجو: ولوله از جان شیخ و شاب برآمد

    حافظ: خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

    ۱۵) خواجو: خیز تا رخت تصوف به خرابات کشیم

    حافظ: خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم

    ۱۶) خواجو: همچو موسی ارنی گوی به میقات آیند

    حافظ: همچو موسی ازرنی گوی به میقات بریم

    ۱۷) خواجو: بگو که ای مه نامهربان مهر گسل

    حافظ: فغان که آن مه نامهربان مهر گسل

    ۱۸) خواجو: که جز به زر نتوان کرد دست در کمرش

    حافظ: که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

    ۱۹) خواجو:

    گرم به هر سر مویی هزار جان بودی   فدای جان و سرش کردمی به جان و سرش

    حافظ:

    بگفتمی که چه ارزد نسیم طره ی دوست          گرم به هر سر مویی هزا جان بودی

    ۲۰) خواجو: نه من سوخته خون می خوردم و خاموشم

    حافظ: مُهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

    ۲۱) خواجو: زمین ببوس و بیان کن بدان زبان که تو دانی

    حافظ: حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

    ۲۲) خواجو: جان بی جمال جانان پیوند جان نجوید

    حافظ: جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

    ۲۳) خواجو: عَلَم چگونه زنی بر فضای عالم قدس

    حافظ: چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

    ۲۴) خواجو: چو از رخش گل صد برگ می توان چیدن

    حافظ: به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

    منبع : حافظ نامه(جلد۱)- بهاءالدین خرمشاهی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۳ مهر ماه ، ۲۵ سپتامبر ، سالروز تولد ویلیام فالکنر

    ۳ گالری تصویر تولد ویلیام فالکنر


     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بیدل؛شاعر حیرت و عجز

    جهانیان همه یک نارسایی هوشند

    در سال ۱۰۵۴ هـ.ق در ساحل جنوبی رودخانه «گنگ» در شهر عظیم آباد پتنه «میرزا عبدالخالق» صوفی سالخورده قادری صاحب فرزند پسری شد، میرزا به عشق مراد معنوی سلسله طریقت خود یعنی «عبدالقادر گیلانی» نام فرزندش را «عبدالقادر» گذاشت. دوست و هم مسلک «میرزا عبدالخالق»، «میرزا ابوالقاسم ترمذی» که صاحب همتی والا در علوم ریاضی و نجوم بود برای طفل نورسیده آینده درخشانی را پیشگویی کرد و به میمنت این میلاد خجسته دو ماده تاریخ «فیض قدس» و «انتخاب» را که به حروف ابجد معادل تاریخ ولادت کودک می‏شد، ساخت.

    نسبت میرزا به قبیله «ارلاس» می‏رسید، قبیله‏ای از مغول با مردانی جنگاور. این که کی، چرا و چگونه نیاکانش به سرزمین هند مهاجرت کرده بودند، نامعلوم و در پرده‏ای از ابهام است. «عبدالقادر» هنگامی که هنوز بیش از چهار سال و نیم نداشت پدرش را از دست داد و در سایه سرپرستی و تربیت عمویش «میرزا قلندر» قرار گرفت، به مکتب رفت و در زمانی کوتاه قرائت قرآن کریم را ختم کرد، بعد از مدتی کوتاه مادرش نیز درگذشت و او در سرای مصیبت تنها ماند. «عبدالقادر» پس از مدتی به توصیه «میرزا قلندر» ـ که خود از صوفیان باصفا بود ـ مکتب و مدرسه را رها کرد و مستقیماً تحت آموزش معنوی وی قرار گرفت، میرزا قلندر معتقد بود که اگر علم و دانش وسیله کشف حجاب برای رسیدن به حق نباشد خود تبدیل به بزرگترین حجابها در راه حق می‏گردد و جز ضلالت و گمراهی نتیجه‏ای نخواهد داشت. «عبدالقادر» در کنار وی با مبانی تصوف آشنایی لازم را پیدا کرد و همچنین در این راه از امداد و دستگیری «مولینا کمال» دوست و مراد معنوی پدر بهره‏ها برد. از همان روزها عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق می‏سرود و چون بر حفظ و اخفای راز عشقش به حق مصر بود «رمزی» تخلص می‏کرد تا این که بنابر قول یکی از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی‏نشان چه گوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را از «رمزی» به «بیدل» تغییر داد. بیدل در محضر شاهان اقلیم فقر: «شاه ملوک» «شاه یکه آزاد» و «شاه فاضل» روح عطشانش را از حقایق وجود سیراب می‏کرد و از مطالعه و تتبع در منابع عرفان اسلامی و شعر غنی فارسی توشه‏ها برمی‏گرفت. وی در کتاب «چهار عنصر» از کرامات شگفت انگیزی که خود از بزرگان فقر و عزلت مشاهده کرده بود سخن می‏گوید. «بیدل» هنگامی که سیزده سال بیشتر نداشت به مدت سه ماه با سپاه «شجاع» یکی از فرزندان شاه جهان در ترهت (سرزمینی در شمال پتنه) به سر برد و از نزدیک شاهد درگیری‏های خونین فرزندان شاه جهان بود، پس از آن که نزاعهای خونین داخلی فروکش کرد و اورنگ زیب فرزند دیگر «شاه جهان» صاحب قدرت اول سیاسی در هند شد، بیدل همراه با مامای خوش ذوق و مطلعش «میرزا ظریف» در سال ۱۰۱۷ به شهر «کتک» مرکز اوریسه رفت. دیدار شگفت «شاه قاسم هواللهی» و بیدل در این سال از مهمترین وقایع زندگی‏اش به شمار می‏رود. بیدل سه سال در اوریسه از فیوضات معنوی شاه قاسم بهره برد.

    بیدل چهره‏ای خوشآیند و جثه‏ای نیرومند داشت، فن کشتی را نیک می‏دانست و ورزشهای طاقت فرسا از معمولی‏ترین فعالیتهای جسمی او بود. در سال ۱۰۷۵ هـ.ق به دهلی رفت، هنگام اقامت در دهلی دایم الصوم بود و آن چنان که خود در چهار عنصر نقل کرده است. به سبب تزکیه درون و تحمل انواع ریاضت‏ها و مواظبت بر عبادات درهای اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود و مشاهدات روحانی به وی دست می‏داد، در سال ۱۰۷۶ با «شاه کابلی» که از مجذوبین حق بود آشنا شد، دیدار با شاه کابلی تأثیری عمیق بر او گذاشت. و در همین سال در فراق اولین مربی معنوی‏اش میرزا قلندر به ماتم نشست، وی در سال ۱۰۷۸ هـ.ق سرایش مثنوی «محیط اعظم» را به پایان رساند، این مثنوی دریای عظیمی است لبریز از تأملات و حقایق عرفانی.

    دو سال بعد مثنوی «طلسم حیرت» را سرود و به نواب عاقل خان راضی که از حامیان او بود هدیه کرد. تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده «اعظم شاه» پسر اورنگ زیب بازگرداند. اما پس از مدت کوتاهی، چون او از تقاضای مدیحه کردند، از خدمت سپاهی استعفا کرد. بیدل در سال ۱۰۹۶ هـ.ق به دهلی رفت و با حمایت و کمک نواب شکرا… خان داماد عاقل خان راضی مقدمات یک زندگی توأم با آرامش و عزلت را در دهلی فراهم کرد، زندگی شاعر بزرگ در این سالها به تأمل و تفکر و سرایش شعر گذشت و منزل او میعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فکر و ذکر بود، در همین سالها بود که بیدل به تکمیل مثنوی «عرفان» پرداخت و این مثنوی عظیم عرفانی را در سال ۱۱۲۴ هـ .ق به پایان رساند، با وجود تشنج و درگیری‏های سیاسی در بین سران سیاسی هند و شورش‏های منطقه‏ای و آشفتگی اوضاع، عارف شاعر تا آخرین روز زندگی خود از تفکرات ناب عرفانی و آفرینش‏های خلاقه هنری باز نماند. بیدل آخرین آینه تابان شعر عارفانه فارسی بود که نور وجودش در تاریخ چهارم صفر ۱۱۳۳ هـ.ق به خاموشی گرایید.

    از بیدل غیر از دیوان غزلیات آثار ارزشمند دیگری در دست است که مهمترین آنها عبارتند از:

    ۱ ـ مثنوی عرفان

    ۲ ـ مثنوی محیط اعظم

    ۳ ـ مثنوی طور معرفت

    ۴ ـ مثنوی طلسم حیرت

    ۵ ـ رباعیات

    ۶ ـ چهار عنصر (زندگینامه خود نوشت شاعر)

    ۷ ـ رقعات

    ۸ ـ نکات

    و…

    زبان بیدل برای کسانی که برای اولین بار با شعر وی آشنایی به هم می‏زنند اگر شگفت انگیز جلوه نکند تا حد زیادی گنگ و نامفهوم می‏نماید، این امر مبتنی بر چند علت است:

    الف: شعر بیدل میراث دار حوزه وسیعی از ادب و فرهنگ فارسی است که بیش از هزار سال پشتوانه و قدمت دارد. ادب و فرهنگی که در هر دوره با تلاش شاعران و نویسندگان آن دوره، نسبت به دوره پیشین فنی‏تر و عمیق‏تر و متنوع‏تر شده است و تا به دست بیدل و همگنانش برسد تا حد بسیار زیادی چه در عرصه زبان و شعر و ادب و چه در حوزه اندیشه و عرفان و تفکر گرانبار شده است. از طرفی چون در حوزه شعر سنتی همواره اندوخته پیشینیان همچون گوهری گرانبها مد نظر آیندگان بود و خلاقیت و آفرینش در بستر سنت اتفاق می‏افتد و نوآوری شکستن سنت‏ها نبود بلکه آراستن و افزودن به سنت‏ها بود (در عین توجه به اصول سنتی)، در شعر بیدل بار ادبی و معنایی کلمات و دایره تداعی معانی موتیوها به سرحد کمال خود رسیده است و همچنین موارد جدیدی نیز به آن افزوده شده و زبان نیز در عین ایجاز و اجمال است. به گونه‏ای که خواننده شعر او برای آن که فهم درستی از شعر وی داشته باشد لازم است به اندازه کافی از سنت شعر فارسی مطلع و به اصول اساسی عرفانی اسلامی آگاه باشد.

    ب: بیدل شاعری است با تخیل خلاق، کشف روابط باریک در بین موضوعات گوناگون و طرح مسائل پیچیده عرفانی به شاعرانه‏ترین زبان، و همچنین نوآوری شاعر در مسائل زبانی و سبکی، دقتی ویژه و ذهنی ورزیده را از مخاطب برای فهم دقیق و درک لذت از شعر وی طلب می‏کند.

    ج: شعر بیدل همچون جنگلی بزرگ و ناشناخته است که در اولین قدم به بیننده آن حس حیرت و شگفتی دست می‏دهد و چون پا به داخل آن می‏گذارد دچار غربت و اندوه و ترس می‏شود و در واقع مدتی طول می‏کشد تا با شاخ و برگ و انواع درختان و پرندگان و راههایی که در آن است آشنا شود اما چون مختصر انس و الفتی با آن پیدا می‏کند، به شور و اشتیاق در صدد کشف ناشناخته‏هایش برمی‏آید، با شعر بیدل باید انس پیدا کرد تا…

    بیدل شاعری با حکمت و تفکر قدسی است، وی از تبار شاعران عارفی چون حکیم سنایی، عطار نیشابوری، مولانا و حافظ و … است، شاعرانی که شعرشان گرانبار از اندیشه و معناست در افق این بزرگان، شعر زبان راز و نیاز است و شاعری شأنی خاص و ویژه دارد، همه آنان به زبان شعر نیک آشنایند و در این زبان سرآمد روزگاران به شمار می‏روند و همچنین در عرصه معنی و حکمت الهی نهنگانی یگانه‏اند، در دستکار اینان صورت و معنای شعر چنان درهم سرشته می‏شود که تشخیص یکی از دیگری سخت و ناممکن به نظر می‏رسد به گونه‏ای که می‏توان گفت اندیشه آنان عین شعر و شعرشان عین اندیشه آنان می‏گردد، غزلیات شمسی مولانا و غزلیات بیدل و حافظ آیا سخنی غیر از شعر ناب است و باز هم آیا آثار همه اینان، غیر از بیت الغزل معرفت و عرفان است؟ بی‏هیچ اغراقی فهم تبیین و توضیح اندیشه‏های ژرف و باریک بینانه عرفانی بیدل به زبان تفصیل عمر گروهی از زبده‏ترین آگاهان را به سر خواهد آورد و این نیست مگر جوشش فیض ازلی از جان و دل و زبان این شاعر بزرگ و شاعران عارف دیگری که حاصل عمر کوتاه و اندکشان، جهانی راز و معناست، … بیدل غیر از غزلیاتش که هر یک آینه‏ای مجسم از شعر نابند، در مثنوی‏های «محیط اعظم»، «عرفان»، «طلسم حیرت» و «طور معرفت» به تبیین اندیشه‏های عرفانی خود پرداخته است در میان این مثنوی‏ها دو مثنوی «محیط اعظم» و «عرفان» از قدر و شأن ویژه‏ای برخوردارند، مثنوی محیط اعظم را شاعر در روزگار جوانی خود سروده است بررسی سبک شناختی و معنا شناختی این اثر نشان می‏دهد که شاعر بزرگ در عهد شباب نه تنها به زبانی نوآئین و غنی از ظرفیتهای بیانی شاعرانه دست یافته، بلکه شاعری صاحب اندیشه با تفکری متعالی است. مثنوی «عرفان» که به مرور در طی سی سال از عمر شاعر سروده شده است در برگیرنده یک دوره کامل از جهان شناسی، انسان شناسی و خداشناسی عرفانی بیدل است، این مثنوی از آثار ارجمند شعر عرفانی زبان فارس است که در آن نور حکمت الهی با زبان شیفته شاعرانه یکی شده است و بی‏هیچ تعصبی می‏توان آن را به لحاظ عمق و ژرفای اندیشه و زبان پرداخته و نوآئینش هم وزن و همسنگ آثاری چون مثنوی معنوی و حدیقه الحقیقه سنایی به حساب آورد.

    در یک نگاه گذرا به مثنوی عرفان و محیط اعظم می‏توان به مشابهت و مقارنت بسیار آرا و افکار بیدل با اندیشه‏های ابن عربی (عارف مغرب) پی برد، با این همه و به یقین بیدل خود صاحب تفکری خاص است که مشی فکری او را از بزرگان دیگری همچون ابن عربی جدا می‏کند توضیح دقیق این نکته مستلزم صرف وقت و دقت نظر در آرا و افکار ابن عربی و بیدل است.

    اندیشه بیدل، اندیشه وحدت و یکانگی است، در منظر او عالم عالم جلوه حق است و انسان آینه‏ای که حیران به تماشا چشم گشوده است، به تماشای تجلی حق در عالم وجود، بیدل حق را تنها حقیقت هستی می‏داند، در نگاه خود نیز همه موجودات قائم به حق می‏باشند و بدون فیض وجودیی که حق به آنها می‏بخشد محکوم به فنا و نیستی‏اند و همه موجودات و اشیاء را همچون خیال و وهم تصور می‏کند که تنها صورتی از وجود دارند و حقیقت آنها حضرت حق می‏باشند که از چشم غافلان همیشه این نکته پوشیده می‏ماند.

    در نگاه شاعر ذره تا خورشید چشم به سوی حق دارند و تمام هستی، پرشکوه و پاک به عشقی ازلی در جستجوی حق است:

    ذره تا خورشید امکان، جمله، حیرت زاده‏اند

    جز به دیدار تو چشم هیچ کس نگشاده‏اند

    نمونه هایی ازشعر بیدل:

    بیدل به سجود و بندگی تو ام باش

    تا بار نفس به دوش داری خم باش

    زین عجز که در طینت تو گل کرده است

    الله نمی توان شدن آدم باش

    چنین کشته حسرت کیستم من

    که چون اتش از سوختن زیستم من

    نه شادم نه محزون نه لفظم نه مضمون

    نه چرخم نه گردون چه معنیستم من

    اگر فانیم چیست این شور هستی

    وگر باقیم ارچه فانیستم من

    بناز ای تخیل ببال ای توهم

    که هستی گمان دارم و نیستم من

    در این غمکده کس ممیراد یارب

    به مرگی که بی دوستان زیستم من

    بخندید ای قدر دانان فرصت

    که یک خنده بر خویش نگریستم من

    منبع: اینترنت

    بیدل؛شاعر حیرت و عجز

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مردی از دیار محبت

    مردی از دیار محبت

    درباره ی زنده یاد « محمد حسین بهجتی ( شفق ) »

    به مناسبت سالگرد فوت ایشان

    برای آشنایی بیشتر با این عالم ربانی و عارف دلسوخته به یاد نامه ی ایشان«هر چه که بیند دیده »  مراجعه کنید .

     

    گلمرحوم محمد حسین بهجتی متخلص به « شفق » در روزهای واپسین حیات خود در ۲۶ آبان ۸۷ و پس از عمل جراحی در بیمارستان در پاسخ به نامه آقای اصغر یکی از دوستانش و بازماندگان حادثه هفتم تیر چند رباعی را نگاشته که بی مناسبت ندیدیم به یادبود او آنرا بیاوریم  .
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۱۱ تیر ماه، دوم جولای، سالروز تولد هرمان هسه (شاعر آلمانی)

    زندگی نامه هرمان هسه Hermann Hesse

    «هرمان هسه» شاعر و نویسنده بزرگ آلمانی در دوم جولای سال ۱۸۷۷ در شهر «کالوCalw» از شهرهای جنوبی آلمان دیده به جهان گشود و در ۹ آگوست سال ۱۹۶۲ در سویس در گذشت.

    پدرش از اهالی «استونی»(۱) در سواحل دریای «بالتیک»و مادرش سویسی در منطقه فرانسه زبان ها بود. پدر و مادر هسه هر دو از مبلغین مذهبی بودند و خود او نیز در ابتدای جوانی به این کار اشغال داشت، ولی مذهب خشونت آمیز خانواده آنها، نخست او را به بدبینی و سپس به عصیان کشانید، بدین معنی که در ۱۵ سالگی از صومعه گریخت و پدر و مادرش با تمام کوشش خود نتوانستند او را به صومعه باز گردانند. هسه چندی در شغل قفل سازی کار آموزی کرد و سرانجام سر و کارش به کتابفروشی افتاد. در ۱۳ سالگی مصمم شده بود که «یا شاعر شود یا هیچ.»

    در سال ۱۸۹۹ نخستین اثر شعری خویش را انتشار داد و پس از انتشار «پیترکامن سیند»(۲) و موفقیتی که به دست آورد نویسندگی را پیشه کرد. آنگاه دست به سفری طولانی به مشرق زمین زد.

    هسه مدتهای مدیدی در «هندوستان» در میان جنگل ها با بودائیان می زیست و با آیین آنها آشنا گشت و به تدریج علاقه ی شدیدی به وارستگی این مردم پیدا کرد؛ به طوری که در بیشتر آثار خود عقاید و زندگی آنها را تشریح نموده است.

    در سال ۱۹۱۲ به سویس رفت و در سال ۱۹۲۳ تابعیت این کشور را پذیرفت و تا آخر عمر در همین کشور زندگی کرد. در آغاز جنگ جهانی اول ، اعتقادات شخصی وی و بحران های داخلی ، او را به آنجا کشاند که با یکی از پیروان کارل گوستاو(۳) و یونگ دست به روانکاوی بزند. روان شناسی یونگ به آثار او بُعد جدیدی داد. دمیان(۴) ۱۹۱۹ سیدارتا(۵) ۱۹۲۲ و گرگ بیابان(۶) ۱۹۲۷ نیز تأثیر نیچه ، داستایوسکی ، اسپنگلرو صوفیگری بودایی  را آشکار می کنند.

    هرمان هسه مدتها با نام مستعار «امیل سینکلر» به نثر آثار خویش می پرداخت. وی در سال ۱۹۴۵ به دریافت «جایزه ادبی گوته» نایل گشت و در سال ۱۹۴۶ آکادمی سوئد «جایزه ادبی نوبل» را به واسطه نوشتن کتاب «آقای لودی: بازی مهره های شیشه ای» (۷) به وی اهدا نمود.

    هسه نویسنده ای صلح طلب و گوشه گیر بود که آثار گرانبهایش در ادبیات، مقام شامخی را احراز نموده اند.

    دیگر آثار مهم هسه عبارتند از: «گرترود»(۸) «دانشمندی از مشرق زمین»(۹) «سفر مشرق زمین»«شادی نقاشی» «نظرات سیاسی»   «کنولپ»(۱۰) «نارسیس و گولدموند»(۱۱) «گلازپرلن شپیل »(۱۲) .

     این رمان ها بر اساس این عقیده نگاشته شده اند که تمدن غرب محکوم به فناست و انسان باید به بیان افکار و احساسات خود بپردازد تا ماهیت وجودی خویش را بیابد.

    دوره ی سوم آثار او در سال ۱۹۳۰ با «نارسیس و گولدموند» و «مرگ و عاشق»(۱۳) شروع شد. این آثار طغیان شاعر را در قبال تداوم سلسله مراتبی رفتار اجتماعی به تعادل می رساند. در کتاب «سفر به شرق» و «بازی مهره های شیشه ای» جستجو برای آزادی با سنت، تضاد پیدا می کند و به ایثار شخصی منجر می شود که آکنده از خویشتن بینی است.

    هسه پس از۱۹۴۳ ، دیگر رمانی ننوشت ، اما به انتشار مقالات ، نامه ها ، اشعار ، دوره ها و داستان هایش ادامه داد. او رمان هسه در دهه ۱۹۵۰ در کشورهای انگلیسی زبان بسیارمحبوبیت یافت؛ یعنی جایی که نقد ارزش های بورژوازی و علاقه به فلسفه دین شرق و روان شناسی یونگ ، پژواک دلمشغولی های نسل جوان بود.

    ۱) Estonia  

    2)Peter Camenzind  

    3)Carl Gustav

    4)Demian

    5)Siddhartha

    6)Steppenwolf

    7)the Glass Bead Game : Magister Ludi

    8)Gertroud

    9)Journey to the East

    10)Knulp

    11)Narziss und Goldmund     

    12) Glasperlenspiel

    13)Deaht and the Lover

    11 تیر ماه، دوم جولای، سالروز تولد هرمان هسه (شاعر آلمانی)

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • روح دانایی

    روح دانایى

    درباره کامران فانى به مناسبت تولد او

    کامران فانى، دانشنامه نویس، ویراستار دایره المعارف، مترجم و قرآن پژوه متولد ،۱۳۲۴ قزوین.
    ترک تحصیل از رشته پزشکى پس از ۳سال تحصیل بخاطر علاقه به ادبیات فارسى ۱۳۴۴٫
    - اخذ مدرک لیسانس ادبیات فارسى ۱۳۴۷٫

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش