کامپیوتر علم اطلاعات

ماجرای “خر ما از کرگی دم نداشت” چیست؟

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان فوق العاده در مورد عشق

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
    به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان پسرک کور

    HTML clipboard

     

    پسر نابینایی روی پله ساختمان نشسته و کلاهی جلوی خود گذاشته بود که تعداد کمی سکه در آن بود، نوشته ای هم جلوی خودش گذاشته بود با این مضمون:« من کور هستم، به من کمک کنید.»

    مرد رهگذری چند سکه از جیبش درآورد و درون کلاه ریخت، بعد نوشته پسرک را برداشت و نوشته را طوری جلوی پسر گذاشت که مردم بتوانند آن را به آسانی بخوانند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پلی بسوی خدا

    روزگاری دو برادر که در همسایگی هم در مزرعه شان زندگی می کردند با هم اختلاف پیدا کردند. این اولین اختلاف جدی آنها در این چهل سال بود. آنان در این مدت بدون هیچ گیر و گرهی دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشین آلات شان را به هم می دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شریک می شدند. اما حالا، بعد از این همه همکاری، اولین شکاف جدی بین شان ایجاد شده بود.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • هدایایی برای مادر

    چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر ، قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۵ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • آن که شنید و آن که نشنید

    مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • قدم زدن در بهشت زهرا: مرگ ، شهر و ترس

    نویسنده : ارکیده میری
    یوتوپیای یک شهر نظم یافته که مرگ را از تجربه ی روزانه ی خود برای همیشه بیرون براند ، در گورستان « به طور همزمان بازنمایی شده ، مورداعتراض قرار گرفته و واژگون شده است».
    (الف) در دهه ۴۰ غلامرضا نیک پی،شهردار تهران ، گورستان ها را از سطح شهر تهران جمع کرد تا بهشت زهرا با حفظ فاصله ی بهداشتی از محل سکونت شهروندان ، به عنوان قبرستان عمومی شهر شناخته شده و وسیع و وسیع تر گردد.و چنین مرگ از شهر برچیده شد تا زندگی به آن بازگردد.اما اکنون جای گورستانهای درون شهری را چه چیزی گرفته است ؟ شهر امروز مکان ذخیره ی محصول دیگری از مرگ شده است . ویریلیو (۲۰۰۲)با لحنی اندوهناک می گوید که ما امروز برای همه چیز و هر چیز موزه ای داریم « ذره ذره ،تفاوت میان فضای زندگی معاصر و مکان گذشته ی باستانی محو شده است » (53) .او معتقد است : جریان اروپای مدرن امروز جریان یک تشییع جنازه ی محتاطانه است .اما در مورد شهر شرقی چه؟آسیای کهن با مرگ چه کرده است ؟

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بی وفایی و خیانت

    من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام .روزگار الزام ها و بایدها، روزهای زندگی دوگانه :در خانه به گونه ای بودن و بیرون از خانه تظاهر به آنچه دیگران می پسندند.
    امروز اگر خسته ام ، امروز اگر تحمل کوچک ترین ناملایمتی را ندارم ، امروز اگرزندگی دیگران برایم مهم است و تنهایی خسته ام کرده تنها راه آرامشم نوشتن است ، پس ای افکارآشفته نظم گیرید، زیرا درد شاگردان و دوستانم درد من است :
    دیشب نیز دخترم ترانه مانند چند هفته گذشته شام میهمان خانواده نامزدش بود. سکوت وخاموشی خانه کلافه ام کرده ،
    تصمیم گرفتم ، قدم بزنم . برای فرار از تنهایی ، در آن شب بلندزمستانی و هوای سرد، لباس گرمی به تن کرده ازمنزل خارج شدم . از همان ساعات اولیه روز هواگرفته و ابری بود. سوز سردی می ورزید و نویدبارش برف زمستانه را می داد، ولی من هم مثل دیگران فکر نمی کردم به این سرعت همه جا سفیدپوش شود.
    برف خشک و ریزی ، مانند غم و غصه کوچک دردمندان روی هم انباشته می شد تا زیاد و زیادترشود و زمانی برسد که از گرمی یار مهربانی مثل خورشید، گرم شده و زندگی بخش و روشنی راه آینده گردد. برعکس دیگر عابران که برای رسیدن به منزل عجله داشتند من آهسته وبی هدف یقه پالتوی بلندم را بالا زده و دست هایم را در جیبم مخفی کردم و در حالی که از فشرده شدن برف در زیر قدم هایم لذت می بردم از کنارپیاده رو، جایی که برف بیشتری برروی هم انباشته می شد در خطی مستقیم شروع به قدم زدن کردم .ساعتی بعد سردی که به جانم نشسته بود به من فهماند مثل گذشته قدرت مبارزه با هوای سرد راندارم و باید جایی را برای کمی استراحت ونوشیدن قهوه و یا چای داغ انتخاب کنم .کافی شاپی در همان حوالی ، با شیشه های بخارگرفته مرا به سمت خود می خواند. جلوی درب ورودی که رسیدم برف های روی لباس و سرم راتکانده و دستکش هایم را از دست خارج کردم .پس از ورود و نظاره خود در آینه قدی کنار درب ،از برنداشتن چتر پشیمان شدم یک لحظه از تصورنگاه ملامت بار ترانه در رویایی با من در آن لحظه که شباهت زیادی به آدم برفی داشتم و لحن صدای گرم و نگرانش که می گفت : (بابایی ، دوباره بچه شدی ! شاید هم کسی دل فرزاد مرا زیرو روکرده که یاد جوانیش افتاده !<
    صورت یخ زده ام با لبخندی از هم باز شد هم زمان به دنیای واقعی برگشته ، نگاهم در آینه به صورت خانمی میانه سال و برازنده افتاد که منتظرخوشامدگویی و راهنمایی من بود. صورت جدی او لبخندم را خشکاند، مشغول در آوردن پالتوم شدم .
    نزدیک تر آمد و با صدای آهسته ای که آرامش زوج های جوانی که مشغول صحبت با هم بودند رابرهم نزند گفت : آقا، خوش آمدید، لطفا از این طرف … سعی می کنم شما را به جایی راهنمایی کنم که زودتر گرم شوید. تشکر کردم ، او درست تشخیص داده و میزی که برای من در نظر گرفته بود، کاملا مناسب احوالم و جسم یخ زده ام بود.
    پس از نشستن ، شعله های رقصان شومینه ای که در نزدیکم می سوخت به من آرامش بخشید وکم کم گرم شدم . سردی و سستی از بدنم خارج شده با هوشیاری بیشتری به اطراف نگاه کردم .خود نیز نمی دانستم در بین این زوج های جوان بادل هایی سرشار از امید چه می کردم . نگاهم بروی جوانی با لباس فرم که (Meno< بدست به سمتم می آمد ثابت ماند. خیلی از دوستان هنوز هم ازحضور ذهنم در رابطه با شناخت شاگردان گذشته ام در شگفتند. جلوی میزم که رسید سری فرود آورد و گفت : استاد کیانی ، درخدمت گذاری حاضرم . دستم را به سمتش درازکردم و گفتم : سلام ، مجید عزیز، از دیدارت خوشحالم ، اینجا چه می کنی ؟ نکنه عشق لیلی تو رابه این کار واداشته ؟! مجید پاسخ داد: از بد روزگارحدستان درست است ! ابتدا اجازه بدهید. از شماپذیرایی کنم ، پس از آن اگر کاری نبود شایدبتوانم مدتی در خدمتتان باشم .
    مرا تنها گذاشت ، چند لحظه ای با آن خانمی که لحظه ورود با او روبرو شده بودم صحبت کرد.وقتی نگاه او را متوجه خود دیدم سری برایش تکان دادم که او نیز متقابلا پاسخم را داده و بعد بایکی از همکارانش صحبت می کرد که نگاهم را ازآنها برگرفتم و سعی نمودم مجید را در سال های گذشته و زمانی که دانشجوی جوانی بود بیادآورم . از صدای برخورد فنجان با میز و بوی قهوه تازه سرم را بلند کردم و او را دیدم که لبخند بر لب مرا دعوت به نوشیدن می نمود. خود نیز مقابلم نشست . مدتی از خاطرات مشترکمان صحبت کردیم ، وقتی متوجه شدم از لیلا جدا شده ناراحت شدم و از او خواستم علتش را برایم توضیح دهد.
    او نیز برایم اینچنین تعریف کرد: سال آخردبیرستان که بودم تمام دبیران و اطرافیانم معتقدبودند برای ورود به دانشگاه ، هیچ مشکلی ندارم وخیلی راحت در رشته مورد علاقه ام پذیرفته خواهم شد ولی مرگ پدر و مادر ضربه بزرگی به من وارد نمود.
    دائما صحنه های آن تصادف دردناک جلوی نظرم بود و فقط به فکر سروسامان دادن به زندگی خود و خواهر بودم . او پنج سال از من کوچک تربود خانه هشتاد متری دو طبقه ای در محله ای قدیمی داشتیم که برای گذران راحت تر زندگی یک طبقه را اجاره دادیم . با آمدن مادربزرگ کمی خیالم راحت شده و دوباره درس خواندن را آغاز کردم . پدرم کارمند دولت بود و با حقوقی که بعد از مرگش به من و خواهرم تعلق می گرفت به راحتی زندگی می کردیم . یک سال بعد ازگرفتن دیپلم با رتبه خیلی خوب در رشته الکترونیک قبول شدم .
    لیلا، نوه یکی از همسایگان قدیمی بنام آقای رشیدی بود، یک سالی می شد که بخاطر اوضاع نابسامان زندگیشان ، پدر معتاد و بیکارش ، نداشتن سرپناهی با چهار خواهر و برادر کوچکتر به منزل پدربزرگشان آمده و با آنها زندگی می کردند.(مونا< خواهرم با او دوست شده و بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند. در خانه همیشه صحبت زجر کشیدن او در برابر واقعیت های تلخ زندگیش بود و اینکه او دختر سختی کشیده ای است و برای آینده ای بهتر تلاش می کند. سال دوم دانشگاه بودم که به لیلا احساس دلبستگی پیدا کردم او باچهره ای معمولی و ساده ، قد متوسط و برخوردآرامش چنان جایی در دل من باز کرد که از مادربزرگم خواستم او را برای من خواستگاری کند.چند روزی گذشت ولی مادر بزرگ پا یپش نمی گذاشت علتش را جویا شدم گفت : پسرم توموقعیت خوبی داری بعد از پایان تحصیل وگرفتن مدرکت شغل خوبی خواهی داشت و باجذابیتی که داری به راحتی بهترین و زیباترین دخترها آرزوی همسریت را خواهند داشت .حتی حالا هم کسانی را سراغ دارم که آرزو دارنددامادشان به خوبی و نجابت تو باشد لیلا خانواده خوبی ندارد و مادرش زن نرمالی نیست او نیزتربیت شده همان مادر است . وقتی زنی به همسرش بگوید، پول به خانه بیاور، از هر راهی که می توانی اصلا برایم مهم نیست از کجا؟! چه انتظاری باید داشت .
    همسر معتادش نیز برای تامین خانواده و خوددست به فروش مواد مخدر و یا هر کار دیگری می زند از قدیم گفته اند این زن است که مرد رامی سازد. ما در لیلا اگر نتواند همسرش را به راه راست هدایت کند می تواند او را مجبور به خلاف بیشتر نکند.
    پول حلال و تربیت سالم در آینده هر کودکی موثر است خیلی ها هستند که ظرفیت محبت وآزادی زیاد را ندارند. کمی فکر کردم و به مادربزرگ گفتم : به همان نسبت افرادی هم هستند که قدر زندگی راحت و با محبت را می دانند. لیلادختر سختی کشیده ای است او می تواند درساخت آینده ای بهتر مرا کمک کند. درسته که وضعیت مالی مناسب و پدر و مادر خوبی ندارد.ولی من عاشق پاکی و نجابت او هستم و قصد دارم با او ازدواج کنم و آرزویم این است که بتوانم هرچه او می خواهد برایش فراهم کنم .
    مادر بزرگم به ظاهر قانع شد و بعد از آن همه چیز خیلی سریع پیش رفت . با خانواده اش به توافق رسیدیم که با مهریه ای معمولی و مراسمی ساده به عقد هم در آییم تا پس از پایان تحصیلم زندگی مشترکمان را آغاز کنیم . مادربزرگم سعی می کرد مخالفت خودش را به طریقی اعلام کند تاشاید باعث بر هم خوردن این ازدواج شود. یکی از کارهایش که آن زمان باعث کدورت من شد،این بود زمانی که شروع به خواندن صیغه عقدکردند مهریه را به نصف مبلغ توافق شده رساند.ولی لیلا و خانواده اش باز هم مخالفتی نکردند.لیلا قانونا همسرم شد و من در برابر او احساس مسئولیت می کردم و هر چه می خواست برایش می خریدم . مدتی بعد، آشنایان و اقوام قدیمی اگر او را می دیدند، نمی شناختند آرایش صورت ومو و لباس های رنگارنگ از او آدم دیگری ساخته بود هر روز فرمایش جدیدی داشت و این باحقوق ناچیزی که به من می رسید همخوانی نداشت .
    اگر یادتان باشد آن زمان از شما کمک خواستم و به لطف شما در شرکت یکی از دوستانتان به کارمشغول شدم .
    خوشحال بودم که با درآمد بیشتری می توانم خواسته های لیلا را برآورده کنم . زیرا او عقیده داشت هر چه مد باشد زیباست . که به نظر من این زشت ترین عقیده او بود.
    ولی آن زمان هر چه او می خواست تهیه می کردم و هر کاری می گفت انجام می دادم . تاروزهای سخت گذشته را فراموش کند غافل ازاینکه او خود را از یاد برد. کسی که پدر و مادرش سالی یکبار به کمک دولت و خیرخواهان قادر به تهیه لباس و کفش مناسب برایش بودند از من توقع داشت برای هر فصل لباس های کامل و رنگارنگی برایش تهیه کنم و من هم نیز نه نمی گفتم و ازخوشحالیش لذت می بردم پس از مدتی . او به رفت و آمد من و همکلاسی هایم مشکوک بود ومرا زیر نظر داشت . بداخلاقی پشت بداخلاقی ، باتمام سعی و تلاشم او راضی نمی شد. با هر زحمتی بود کار کردم و در سم را نیز به پایان رساندم درهمان زمان که او تنها راه شروع زندگی مشترکمان را جدایی از خواهر و مادربزرگم قرار داد.
    پدرش هم اعلام کرد پولی برای تهیه جهیزیه ندارد اگر به همان صورت او را قبول دارم می توانیم زندگیمان را آغاز کنیم . می توانستم قبول نکنم چون در دوران عقد لیلا مرتب خانه مابود. نه من و نه خود او تمایلی به ماندن کنارخانواده اش نداشتیم .
    احساس می کردم توجه زیادی به من ندارد به همین علت تصمیم گرفتم زندگیمان را آغاز نموده شاید بیشتر به من توجه کند. حالا می فهمم احساسات درونی اشتباه است و او عشق علاقه رادر جای دیگری جستجو می کرد.
    با سنگ دلی کامل خواهر و مادربزرگم را تنهاگذاشته و خانه ای اجاره کردم و با تمام توانم آغازبه کار در دو جای مختلف نمودم تا بتوانم نیازهای همسرم را برطرف کنم . مدتی بعد اختلاف بینمان شروع شد و باز هم این او بود که اظهار پشیمانی می کرد.
    می گفت از من خسته شده ، مردانگی و جذبه ندارم و از چشم ، چشم گفتنم خسته شده است .خانه بزرگتر و سفر خارج از کشور از من می خواست نه پس اندازی داشتیم نه راه کاردرآمد بیشتر را می دانستم . برای او فرق نمی کرداز کجا و چه جوری ؟ فقط پول من برایش اهمیت داشت . درست مثل مادرش یا و حرف های مادربزرگ افتادم ولی باز هم دوستش داشتم ونازش را می کشیدم . با من خشک و سرد بود. تصورکردم اگر کودکی داشته باشیم دلگرم تر باشد ولی او مخالفت نمود و خوشی های ظاهری و راحتیش را ترجیح داد. دلبری و خنده هایش فقط باغریبه ها بود و من باز هم غلام حلقه به گوشش باقی ماندم . تا زمانی که به طور اتفاقی او را همراه جوانکی جلف و سبکسر دیدم . از درون خردشدم . احساس حماقت و غرور و غیرت جریحه دارشده ام در وجودم به حرکت در آمده و وجودم را به دونیم تقسیم کرد. چشمانم بروی بدی های زندگی باز شد دیگر قادر به تحمل نبودم . به سراغ وکیلی کار کشته رفتم . با همکاری او عکس هایی ازاو و معشوقش تهیه کردم . دیگر به خانه برنگشتم .اتومبیلم را فروخته و مهریه اندکش را پرداخت نمودم و به او اخطار دادم اگر به طلاق توافقی رضایت ندهد از او شکایت کرده و همین مهریه اندکش را هم به او پرداخت نخواهم کرد. تنهاشانسم این بود که پای بچه ای به زندگیمان بازنشده بود. راضی از دور اندیشی مادربزرگم به دست بوسیش رفتم متاسفانه خیلی دیر به این فکرافتاده بودم زیرا او آخرین روزهای زندگیش رامی گذراند. خواهرم دانشجوی موفقی بود که قصد داشت با تایید مادربزرگ به همسری محمد،پسر زحمتکش که در محلمان مکانیکی داشت درآید. من شرمنده از اینکه به حرف های لیلا گوش کرده و آنها را تنها گذاشته بودم رضایت خود رااعلام نمودم . بعد از عقد مختصرشان مادربزرگ نیز با آرامش دار فانی را وداع گفت . محمد برایم تبدیل به برادر دلسوزی شده بود که هیچ وقت نداشتم . تا مدتها نظاره گر نگاه نگران او و خواهرم بودم که مرا با سکوت و همدردی همراهی می کردند.
    دیواری از انزوا به درون خود کشیده و فقط به این فکر می کردم که در کجای زندگیم اشتباه کردم . انتخابم ، رفتارم ، ابراز محبتم ، ملایمتم ،وفاداریم و یا…
    ولی هیچ نتیجه ای نمی گرفتم به همین علت هرروز بیشتر در خود فرو می رفتم . خانه را فروختم وسهم (مونا< را داده و برایش جهیزیه مناسبی تهیه کردم . باقی مانده را برداشته از شهرمان به جزیره ای در جنوب کشور رفتم . در آنجا کمبودنیروی تحصیل کرده کار، باعث شد خیلی زود درکار غرق شوم . نگاه مشتاق دختران جوان را برای جلب رضایتم نادیده گرفته و تنها به تماس های کوتاه با خواهرم رضایت دادم .
    مدتی بعد حضور غیر منتظره محمد در آن جزیره شدیدا مرا شگفت زده کرد. با تمام خوشحالی که از دیدارش وجودم را در برگرفته بود با نگرانی حال (مونا< را می پرسیدم .
    لحظات اول سعی در مخفی کردن موضوع داشت تا اینکه طاقت نیاورده و شروع به درد دل کرد، مدتها بود که بیماری کلیه خواهرم را عذاب می داد، ولی حاضر به قبول کمک از طرف من نبود، عقیده داشت به اندازه کافی من رنج کشیده ام . محمد با چشمانی اشکبار به من گفت که دیالیز او را از پای انداخته و احتیاج به کلیه دارد واو پولی برای تهیه و خرید کلیه ندارد. قصد داشت به پایم افتاده و از من کمک بخواهد، اجازه ندادم در آغوشش گرفتم و بخاطر تمام محبتهایش از اوتشکر کردم . من حاضر بودم با دل و جان درصورت آزمایش های مثبت کلیه ام را به خواهرم بدهم . با هم به تهران برگشتیم و بعد از آزمایشات لازم ، خوشبختانه پیوند خوب انجام شد و او موقتاسلامتیش را بدست آورد. تصمیم گرفتم دیگر آنهارا تنها نگذاشته و برای همیشه به شهرمان بازگردم .مدتی بعد در همین نزدیکی آپارتمانی خریدم .
    پیدا کردن شغل جدید کمی سخت بود به همین علت برای فرار از تنهایی در ساعتهای اولیه روز، لباس های راحتی پوشیده و در پارک مجاورکمی دویده و ورزش می کردم . آنجا با صاحب این کافی شاپ که یک کشتی گیر قدیمی بود آشناشدم . او مرا برای رفع خستگی به اینجا دعوت نمود. پس از ورود مرا با دخترش کیمیا و همسرش آشنا کرد. در همان نگاه اول ، دریافتم که چیزی در ژرفای جانم فرو می ریزد و به دنبال آن ،لرزشی مطبوع بر سراپای وجود استیلا می یابد.زندگی فراموشم شد، گذشته ها را از یاد بردم ،جهان هستی بار دیگر زیبا و عظمت قابل ستایش پیدا کرد و من که در زندگی بدی فراوان دیده بودم ، دروغ بسیار شنیده و نیرنگ و ریا و بی وفایی را افزون تر از توان هر انسانی چشیده بودم و طعم تلخ تر از زهر آن را برای تمام طول عمر خود، به ناچار پذیرا شده بودم چطور می توانستم به راحتی تن فرسوده و روان خسته ام را در امواج زیبا و آسمانی رنگ آن دو اقیانوسی بی کران بسپارم تا خستگی جسم و فرسودگی جان را در آن شستشو دهم و عمر دوباره پیدا کنم .
    دختری زیبا در مقابل من بود، شیک پوش ، باچشمانی آبی آسمانی زیبا، متین و جذاب … بعد ازیکی دو دیدار شخصیت بارز و غرور چشمگیر او رادیدم . غرور و متانت شکوهمندی که ابهت وبرتری کامل او را بر دیگران نمایان می ساخت . من که خود را گرفتار می دیدم تصمیم گرفتم مدتی درکنار آنها بگذرانم ، گذشته و تحصیلات خود رامخفی کرده و از آقای شکوری در خواست کارنمودم . او که بدنبال کارگر می گشت مرا در کافی شاپ خود به استخدام در آورد، من نیز با جان ودل کار نموده و با استفاده از دوستی و محبتی که به آقای شکوری داشتم هر روز از خانواده اوشناخت بیشتری پیدا کردم او کیمیای زیبا باشکوه و عظمتی که هر گونه جسارتی را از انسان ها سلب می کرد و آدمی را به خاکستر می نشاند، نگرشی که هر بیننده را مجبور به ادای احترام می کرد،خودش را بخوبی حفظ نموده و فقط منتظر مردزندگیش بود. من که دیگر قادر به تحمل و کنترل علاقه ام نبودم در فرصتی مناسب همه چیز رابرای پدرش تعریف کردم و از او دخترش راخواستگاری نمودم .
    در حال حاضر یک سال از ازدواج موفقم می گذرد و من هنوز هم در پایان ساعت اداریم برای کمک به خانم و آقای شکوری به اینجامی آیم .
    کیمیا با تمام محسنات ظاهرش در آغوش پرمهرآقا و خانم شکوری به خوبی تربیت شده و هم اکنون همدل و همسر خوبی برای من است و باپایان تحصیلاتش در داروخانه ای مشغول به کارمی باشد.
    به قول قدیمی ها درخت هر چه پربارتر،شاخه هایش افتاده تر، ما منتظر بدنیا آمدن کودکمان هستیم .

     

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سیگار و دعا


    در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»
    ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • خانواده ای که از هم پاشید

     در  جزیره ای دورافتاده در دامنه های صاف خلیج بارنتوک، خانواده ای ماهیگیر زندگی می کردند به نام پروت. هفت نفری می شدند و تنها ساکنان جزیره بودند. با کنسرو و ذرت و کنسرو گوجه فرنگی، قورمه گوشت اردک، نان تمام گندم، گوشت لاک پشت، برنجک، خرچنگ، پنیر، زیتون درشت و مربای خانگی انگور روزگار می گذراندند. بابا پروت هم گه گاه [...] و همه لبی  تر می کردند.افراد خانواده پروت جزیره را دوست داشتند و با میل آنجا را برای زندگی انتخاب کرده بودند. زمستان ها که کار و بار چندانی نبود، مثل بسیاری از خرس ها، شبانه روز می خوابیدند. تابستان ها، صدف خوراکی صید می کردند و با روشن کردن چند گردونه آتش، روز چهارم ژوئیه را گرامی می داشتند. هرگز سابقه نداشت که کسی از خانواده پروت به آپاندیس حاد مبتلا شده باشد و وقتی یکی از پروت ها، دردی در پهلویش حس می کرد، هرگز به این فکر نمی افتاد که درد در پهلوی راست است یا در پهلوی چپ و همین طور منتظر می ماند تا درد خوب شود و خوب هم می شد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش