کامپیوتر علم اطلاعات

درباره سریال هشدار برای کبرا ۱۱

«محدوده آنها بزرگراه‌ها هستند، سرعتشان وحشتناک است، دشمنانشان را سارقان، قاتلان و حق‌السکوت‌بگیرها تشکیل می‌دهند، گروه کبرا ۱۱ همیشه در حال انجام وظیفه است، برقراری امنیت ما شغل آنهاست.»

FunPatogh.Com Community For Persians

این جملات آشنا را چند سالی است که بینندگان تلویزیون و علاقه‌مندان سریال های خارجی در ابتدای سریال پرطرفدار هشدار برای کبرا ۱۱ می‌شنوند. در چند سال اخیر، سریال هشدار برای کبرا – ۱۱ پای ثابت جدول پخش برنامه‌های شبکه تهران بوده است. این سریال از همان زمان پخش مورد توجه و استقبال بینندگان پایتخت‌نشین قرار گرفت و همین موضوع موجب شد تا پخش آن تا کنون ادامه یابد.
شاید هیجان و جذابیت تصویری را بتوان مهم‌ترین دلیل موفقیت این سریال دانست. کار بدلکاران در این سریال در حد عالی است. خلق صحنه‌های تعقیب و گریز در بزرگراه‌های بی‌انتهای آلمان با خودروهای جدید قطعا هر بیننده‌ای را جذب خود می‌کند. همین جذابیت‌ها نیز موجب شد تا پخش سریال هشدار برای کبرا – ۱۱ از سال ۱۹۹۶ تاکنون ادامه پیدا کند و لقب طولانی‌ترین سریال آلمانی را به خود اختصاص دهد.

هشدار برای کبرا – ۱۱ شروع موفقیت‌آمیز خود را سال ۱۹۹۶ در شبکه RTL آلمان آغاز کرد. ۲ شخصیت اصلی سریال ۲ افسر پلیس بزرگراه آلمان هستند که کار تعقیب مجرمان در بزرگراه‌ها و تامین امنیت در جاده‌های اطراف شهر را به عهده دارند. حادثه؛ برخورد، تصادف؛ پرواز ‌خودروها در هوا و انفجار تقریبا پای ثابت تمام قسمت‌های این سریال آلمانی است. به طور متوسط در هر قسمت در این سریال ۲ تا ۳ نفر کشته می شوند و ۵ تا ۶ خودرو نابود می‌شوند.
رمز موفقیت سریال حضور معروف‌ترین بدلکاران آمریکایی در سریال بود. مایکل بی و جری بروخ‌هایمر که تجربه ساخت صحنه‌های اکشن در فیلم‌هایی چون جان سخت و سرعت و سری فیلم‌های اسلحه مرگبار را در کارنامه خود داشتند، از همان ابتدا همکاری با این سریال را آغاز کردند.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفتگو با پیمان ابدی بدلکار کبرا ۱۱

    بدلکار سریال معروف کبرا ۱۱ در اتوبان یادگاروقتی ماشین چپ نمی شود

    «مرسی!» جمعیت تشویق می کنند و جوانی که دسته گل رز زیبایی را در دست دارد، با احساس به ابراز علاقه مردم پاسخ می دهد: «مهم این است که من سالم هستم. بابا چی کار کنم. هر کاری اش کردم، چپ نشد!»

    این شاید جملاتی مناسب برای تسکین خودش باشد. خودش می گفت بیش از ۱۳۰۰ ب ام و و بنز آخرین مدل را مچاله کرده. اما امروز یک جی ال ایکس صفر کیلومتر که قبل از برنامه همه می ترسیدند باکش منفجر شود، چنان او را مقهور کرده بود که با آن که لبخند به لب داشت، می شد فهمید چه می کشد!
    «پیمان ابدی» بدلکار سریال معروف هشدار برای کبرا ۱۱ که کارش چپ کردن ماشین های آخرین مدل در اتوبان های آلمان بود، نتوانست از پس ۴۰۵ نقره ای برآید؛ این جا در اتوبان یادگار، عصر جمعه ۲۱ مهر پیش چشم هزاران نفر که به لوکیشن حادثه سواران آمده بودند.

    «ببین، فرورتیش زنگ زده گفته امروز قرار است گروه بدلکاران، اتوبان امام علی را ببندند و یک جی ال ایکس صفر کیلومتر را چپ و بعد منفجر کنند.» جی ال ایکس صفر کیلومتری که قرار است منهدم شود، این قدر عجیب است که از کسی نپرسیم این «فرورتیش» خوردنی است یا آدمیزاد!

    تا ظهر جمعه، هر ده دقیقه یک بار یکی از بچه ها تماس می گرفت و برنامه جمعه را یادآوری می کرد. ولی واقعا این اتفاق می افتد؟ یعنی قرار است برای یک سریال، جی ال ایکس له کنند؟ باید باور کنیم؟ این اتفاق، کمی خارج از باور است. حتی وقتی به انتهای اتوبان یادگار می رسیم و جمعیتی را می بینیم که گوشه ای چادر زده اند و کمی آن طرف تر هم چند نفری با تیر و تخته و کیسه سیمان می خواهند مانع بسازند، باز هم باور نکنیم که جی ال ایکس له می شود؟!

    ساعت یک بعدازظهر است. گوشه ای از اتوبان، ۷ یا ۸ جوان درشت هیکل با ظاهری عجیب و غریب با الوار و سنگ و میخ مشغول ساختن مانع هستند. کمی آن طرف تر، بنز سبز قدیمی در کنار جمعیتی که چادر علم کرده اند، پارک شده. مسیر را درست آمده ایم. این جا لوکیشن مجموعه ای ترکیبی به نام حادثه سواران است که مسؤولیت قسمت های اکشن آن را پیمان ابدی بدلکار سابق (سمیر) در سریال معروف هشدار برای کبرا ۱۱ برعهده دارد.

    او همراه با تیمش که متشکل از تعدادی جوان خوش قد و هیکل است، حالا دارند همه چیز را آماده می کنند تا عملیات اکشن چپ کردن ماشین را بگیرند. تیرها و تخته ها و کیسه های شنی به وسیلة میخ های بلند به هم چفت می شوند تا سکوی پرش آماده شود.
    کمی آن طرف تر، بقیة تیم، آماده گرفتن دو سکانس اکشن این اپیزود از مجموعه می شوند که شامل تعقیب و گریز و پرش از سکوی دو متری کنار اتوبان است. در آن جا قرار است جی ال ایکس نقره ای چپ شود. مثل صحنه هایی که در کبرا ۱۱ می دیدیم.
    ایمان قیدی هنرپیشه اصلی این داستان اپیزودیک درباره کار می گوید: «این برنامه، قسمتی از مجموعة ترکیبی دربارة فرهنگ ترافیک است که صحنه های تصادفات رانندگی را به تصویر می کشد.» برنامه ای که به گفتة بازیگر جوان، قرار است در پایان ماه رمضان از شبکة یک پخش شود.
    این اما تنها صحنه اکشن گروه نیست. ایمان توضیح می دهد: «دو هفته قبل هم ما یک صحنه گرفتیم که در آن، یک جوان باید از بالای پل پرت می شد در یک وانتِ در حال حرکت و می مرد، این صحنه را هم همین جا در اتوبان یادگار امام گرفتیم. من نقش اصلی را داشتم و پیمان از ارتفاع ۳ متری پل به راحتی پرید درون ماشین.»
    کمی آن طرف تر از ما، پیمان ایستاده. او سخت مشغول است تا هر چه زودتر، سکوی پرش آماده شود. ببینید بچه ها! ارتفاع چرخ سمت چپ، کم است. باید کمی بالاتر باشد.
    سکو طوری ساخته می شود که ارتفاع چرخ سمت چپ ماشین، روی آن بیشتر از چرخ سمت راست باشد، تا وقتی ماشین با سرعت از روی آن پرت می شود، غلت بخورد. «حمید! این ارتفاع کم است، به بچه ها بگو بروند سنگ بیاورند. باید زیر چوب ها را با سنگ ارتفاع بدهیم.» امکانات برای انجام کاری که در پیش دارد، چیزی کمتر از صفر است. چند تخته پاره و کلوخ هایی که از کنار اتوبان جمع می شوند و چند میخ بلند. آیا او در آلمان هم چنین کاری کرده است؟
    «نه، این جا ایران است دیگر. با همان حداقل ها اگر کار را انجام دهیم که ارزش بیشتری دارد!» این جمله را یکی از سیاهپوشان گروه بدلکاران می گوید.
    پیمان همچنان درگیر مانع است. «آقا این چوب ها لق هستند. باید سفت شوند.» اما دیگر میخی برای گروه نمانده. یکی از بدلکاران مأمور خرید میخ می شود. پیمان کنار اتوبان ایستاده. حضور گروه در محل، باعث جلب توجه ماشین های عبوری شده و هر ماشینی که رد می شود، با تعجب به کنار اتوبان نگاه می کند و می پرسد چه خبر است؟

    جوان ترها هم انگار هوس می کنند توانایی شان را در بدلکاری به رخ پیمان بکشند. پراید سفید ها چ بک که دو پسر جوان سرنشینانش هستند، به فاصلة چند میلی متری از پیمان مانور می دهند. حرکتی که او را خشمگین می کند. یکی از اعضای گروه، راننده را می شناسد. «ای ول حسین احمدی بود، عجب حرکتی کرد.» حرف عظیم الجثه ترین عضو گروه که همه کوچولو صدایش می کنند، پیمان را کلافه می کند.

    «می شناسیش؟ زنگ بزن به موبایلش بگو بیاد این جا تا ادبش کنم. دستم به اش برسد، می دم ماشینش رو بخوابونن و گواهینامه اش رو هم باطل کنن. این ها اصلا نمی فهمن چطور باید رانندگی کرد.» پسر جوان که انگار با حرکتش حال کرده، از اولین دور برگردان دور زده تا نمایش اش را تکرار کند. اما وقتی با فریادهای گروه روبه رو می شود، می رود و دیگر پیدایش نمی شود.

    حالا سکو آماده شده. جی ال ایکس نقره ای هم کنار اتوبان پارک شده. لحظه به لحظه جمعیت حاضر در محل بیشتر می شود. ماشین ها یک به یک کنار اتوبان متوقف می شوند و جمعیت گوشه ای می ایستد تا نمایشی را که پیش از این، لنگه اش در تلویزیون و سینمای ایران اتفاق نیفتاده، ببیند.

    الگانس پلیس و آمبولانس هم می رسد. حالا کم کم همه چیز مهیای گرفتن صحنه می شود. کارگردان جوان کار یعنی رضا حسینی مشغول چیدن پنج دوربین دیجیتالی است که باید دو سکانس باقی مانده را بگیرند. تهیه کننده کار که عبدالحسین اسکندری مجری مجموعه ماندگار بعد از خبر است، یکسره دلهره دارد: «آقا بجنبید. دیر شد. نور را از دست می دهیم.» از این لحظه به بعد، دردسر اصلی گروه، جمعیت است.
    هزاران نفر و صدها ماشین، دو طرف اتوبان پارک کرده اند و جمعیت و ماشین ها در کادر دوربین هستند. حالا باید هر طور شده، آن ها را کنترل کرد.
    مردی میانسال که از دوستان تهیه کننده کار است، از حالا فوق ستارة داستان می شود. آمبولانس بلندگوی پرقدرتی دارد. او که هر چه با بلندگوی سبزی فروشی فریاد زد کسی به حرفش گوش نکرد، حالا با این بلندگو معرکه گرفته است: «پراید سفید، زانتیای سبز، تویوتا، وانت. بیایید ماشین هایتان را بردارید. سرکار برگه های جریمه را بچسبان، آقا پارک نکن برو جلو!» اول ماشین ها و بعد نوبت می رسد به آدم ها: «آقایون لباس شخصی متفرقه بروید ۱۰۰ متر بالای تپه.» تپه ی کنار اتوبان، نهایتا ۵۰ متر است و جمعیت حتی یک متر هم جابه جا نمی شود. عده ای بالای دیواره ی سنگی کنار اتوبان نشسته اند. «آقا پاشو برو؛ تو کادری. با تو هستم برو کنار.
    لطفا بروید عقب. این ماشین قرار است آتش بگیرد. می سوزید ها !»
    در میان معرکه آقای دوست برای متفرق کردن جمعیت، پیمان دقایقی قبل از پرش با عکاس ها حرف می زند: «خیلی خوشحال ام که آمده اید. ما جایی مناسب را برای شما در نظر می گیریم. اما چون هزینه های کار را شخصا پرداخت می کنم، انتظار دارم به ما احترام بگذارید و ناراحت نشوید که کادر اصلی پرش را به عکاس خودمان اختصاص بدهم.» عکاس ها فکر می کنند منظور رئیس تیم بدلکارها این است که آن ها نباید لحظه پرش را بگیرند. اما پیمان دوباره توضیح می دهد: «منظورم این نیست.

    اما اخلاق حرفه ای می گوید بهترین محل برای عکاسی را به عکاس خودمان بدهیم.» این اولین بار است که عکاسان چنین خواسته ای را می شنوند. اما او واقعا درخواستی منطقی دارد و همه عکاسان هم می پذیرند. آن ها را به وسط دو لاین اتوبان می آورند که محلی نزدیک به سکو و مناسب برای عکاسی است. عکاس اختصاصی هم روبه روی سکو و وسط اتوبان می ایستد.
    همه چیز آماده است. حالا سکانس اول، فیلم برداری می شود؛ سکانس تعقیب و گریز. دوربین ها ضبط می کنند. ماشین ها می آیند. چند نفری کنار سکو نقش مأمورین نظافت شهرداری را دارند و جارو می زنند و ماشین ها با سرعت نزدیک می شوند. کات! برداشت قابل قبول است. گروه آمادة برداشت سکانس اصلی می شود. محل دوربین ها باید عوض شود. از آن دور، دوباره جمعیت درون کادر آمده اند.

    از جمعیت بالای دیوارة سنگی هم فقط یک نفر در کادر است. «آقا برو آن طرف.» هر چه فریاد می زنند، او تکان نمی خورد. او دلیلی قانع کننده دارد. پایش شکسته است! اما جالب این جاست که هیچ کس نمی داند او با آن پا چطور تا آن جا رفته است! نمی شود جابه جایش کرد. پس کادر دوربین را عوض می کنند.
    «سه، دو، یک» دوربین ها شروع می کنند به ضبط کردن. «آقا بگویید ماشین ها بیایند.» کارگردان، این جمله را می گوید، اما با گذشت چند دقیقه، اثری از ماشین ها پیدا نمی شود. تنها یک پراید با سرعت می آید. انگار اتفاقی آن ته افتاده است. پنج دقیقه بعد، خبر می رسد سمندی که ایران خودرو به گروه داده بوده و نباید آسیب می دیده، دنده عقب به یک جی ال ایکس زده و حالا شده سمند ها چ بک!

    بالاخره همه چیز آماده می شود. ماشین ها نزدیک می شوند. کارگران جارو می زنند. تنها ۵۰ متری به سکو مانده، اما یکی از کارگران (بدلکارها) از مسیر ماشین کنار نمی رود. سرعت جی ال ایکس کم می شود. او روی سکو می آید. دوربین ها شاتل می خورند. ماشین از مانع پرت می شود. روی هوا کمی معلق می ماند و بعد پایین می آید. جالب است اما ماشین چپ نمی شود! اصلا آسیب جدی هم نمی بیند. همه شگفت زده شده اند. قرار نبود این طور شود. ماشین مقاومت کرد!

    جی ال ایکس آسیب جدی ندیده. پیمان باور نمی کند که چپ نکرده است. صحنه تکرار می شود. ماشین دوباره راه می افتد. این بار با سرعت زیاد می آید روی سکو دوباره پرتاب می شود، اما باز هم نمی غلتد. باورش برای راننده سخت است، اما او دوباره پیش چشم این جمعیت هزاران نفری، ناکام مانده است. گروه، نور را از دست داده است. پیمان می خواهد برای بار سوم صحنه تکرار شود، اما اسکندری زیر بار نمی رود. جمعیت به وسط اتوبان می ریزند. پیمان خیلی خوب ناراحتی اش را پنهان می کند و لبخند می زند. یکی از دوستانش دسته گل رز بزرگی را به او می دهد. به درخواست عکاس ها بالای سکو می روند و عکس می اندازد. با خنده فریاد می زند مهم این است که من سالم هستم و ژست می گیرد. انتظار این اتفاق را نداشت.
    حالا او از علت می گوید: «بار اول، حمید دیر پرید و من مجبور شدم سرعت ماشین را کم کنم. بار دوم هم اکسلِ ماشین تاب برداشته بود.» اما شاید مشکل از سکو بوده باشد. «حقیقت این است که من مقهور پژو شدم. خیلی آن را دست کم گرفته بودم. باورم نمی شد این قدر محکم باشد. ما باید نیم متر، سمت چپ سکو را بالاتر می بردیم.»

    او سپس از پژو تعریف می کند: «حقیت این است که من تا قبل از امروز، از این می ترسیدم که ماشین منفجر شود. اما امروز خوشحال ام که ثابت شد خودرویی که عموم مردم کشورم از آن استفاده می کنند، ضریب ایمنی بسیار بالایی دارد.» او سپس برای این که حرفش باورپذیرتر شود، می گوید: «من بیش از ۱۳۰۰ ماشین را در طول ۷ سالی که بدلکار کبرا ۱۱ بودم چپ کرده ام، اما این ماشین متفاوت از همة آن خودروهای معتبر بود.» و اما یک توجیه قابل قبول درباره علت ناکامی: «من هیچ وقت با پژو تمرین نکرده بودم. آن جا در آلمان، قبل از هر سکانس چند بار با ماشین مشابه تمرین می کردیم. ولی این جا اگر تمرین می کردم، دیگر برای فیلم برداری ماشین نداشتیم!»
    او با خنده می گوید که حتما این پژو را چپ می کند و قول می دهد که هفته بعد، این ناکامی را جبران کند. روحیه ای بالا دارد و مثل یک قهرمان فاتح می خندد و حرف می زند. شوخی می کند. انگار نه انگار که لحظه ای قبل شکست خورده. او کاملا حرفه ای عمل می کند.
    لشگر شکست خورده، بار و بندیل شان را جمع می کنند تا به خانه هایشان بروند. رضا حسینی کارگردان مجموعه، حسابی دمغ است. او می گوید: «جمیت حسابی انرژی گروه را گرفت. کنترل جمعیت خیلی سخت است. خیلی حیف شد. باید ماشین چپ می کرد. گرفتن این صحنه های اکشن، هزینة بالایی دارد و وقت گیر است.» او درباره کار می گوید: «یک جنگ ترکیبی است که هر شب ۳۰ دقیقه و در ۵۲ قسمت ساخته و پخش می شود. اگر زمان پخش خوبی داشته باشیم، کار احتمالا پرمخاطب می شود.

    چون ما برداشت های جذابی با گروه بدلکاران داشته ایم.» او سپس می گوید این صحنه را دوباره تکرار می کنند، چون پیمان اصرار دارد که پژو را چپ کند. البته این بار، احتمالا عملیات در جایی خلوت تکرار می شود.
    پیمان احتمالا حرف هایی را پس از ناکامی در چند قدمی اش می شنید؛ این که هر کسی می گفت اگر من بودم چپ می کردم و او با این همه ادعا نتوانست. او نمی تواند این حرف ها را فراموش کند. او باید انتقام بگیرد. این که قاتل بنز و ب ام و های آخرین مدل، جلوی جی ال ایکس هایی که خیلی زود آتش می گیرند مقهور شده، به قدری دردناک است که او به دنبال اعادة حیثیت باشد!

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • لیلا حاتمی

    نام: لیلا حاتمی

    تاریخ تولد:  مهر۱۳۵۱

    فرزند مرحوم علی حاتمی – همسر علی مصفا

    ………………………………………..

    پس از دیپلم، دو سال مهندسی برق را در دانشگاه پلی تکنیک سوییس و دو سال ادبیات مدرن فرانسه را در همین کشور گذراند.

    او نخستین بار با بازی در نقش کودکی کمال الملک بازی در سینما را تجربه کرد.

    او برای بازی در فیلم لیلا از پانزدهمین جشنواره فیلم فجر دیپلم افتخار گرفت و برای بازی در فیلم آب و آتش از پنجمین دوره جشن خانه سینما برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن شد.

    لیلا حاتمی اولین جایزه جهانی اش را در سال ۱۳۸۱ از جشنواره مونترال کانادا برای بازی در فیلم ایستگاه متروک گرفت.

    ………………………………………..

    لینک مرتبط: بهترین های سال ۱۳۸۰

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • آناهیتا همتی

    نام: آناهیتا همتی

    تاریخ تولد: ۱۳۵۲

    مدرک تحصیلی: دیپلم

    ………………………………………..

    در سال ۱۳۷۲ با نمایش تنبورنوازان (هادی مرزبان) بازی در تئاتر را آغاز کرد و در سال ۱۳۷۴ با بازی در مجموعه تلویزیونی دبیرستان خضراء (اکبر خواجویی) شناخته شد. او تا به امروز در مجموعه های بسیاری بازی کرده است.

    آناهیتا همتی بازی در سینما را در سال ۱۳۷۵ و با فیلم به نمایش درنیامده افسانه پوپک طلایی (خسرو شجاعی) آغاز کرد و اولین فیلمی که از او بر پرده سینماها به نمایش درآمد در سال ۱۳۷۸ و با نام عشق کافی نیست (مهدی صباغزاده) بود.

    آناهیتا همتی هیچگاه ندرخشید. هیچگاه آنطور که باید دیده نشد، اما حضور فعالش در تلویزیون و بازیهای روان و راحت او باعث شده تا همچنان پرکارترین بازیگر تلویزیونی باشد.

    شاید بهترین و ماندگارترین حضورش در تلویویون مربوط به بازی مجموعه تلویزیونی کلانتر (محسن شامحمدی) و بخصوص خانه به دوش (رضا عطاران) باشد.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مصاحبه با شاهرخ خان

     مصاحبه در روزهای فیلمبرداری مسابقه ( آیا شما از یک کلاس پنجمی باهوشتر هستید؟) انجام شده است.

    ساعت ۴ بعدازظهره و شاهرخ خان سر ست مسابقه Kya Aap Paanchvi Pass Se Tez Hain

    حضور داره دقایق سپری میشه. حاضرین سر جاشون نشستن و شاهرخ دقایقی قبل از شروع برنامه با ۵ تا از بچه ها بسکتبال بازی میکنه.
    سیدارت باسو وارد میشه و ظرف چند دقیقه برای بچه ها توضیح میده که باید چه کار کنند.
    چند دقیقه بعد گروه ها سر جاهاشون قرار می گیرند. و یک ساعت بعد فیلمبرداری رو متوقف می کنند و ما سری به اتاق گریم شاهرخ می زنیم تا چند کلامی با حرف بزنیم.

    دلتون برای KBC تنگ نشده؟
    من نسبت به کارم وابستگی احساسی پیدا نمیکنم. من با تمام توانم کارم رو انجام میدم و بعد به سمت دیگه ای حرکت می کنم. حسرت گذشته ها رو نمی خورم.

    _ به نظر میرسه KAPPS خیلی براتون لذت بخشه…
    * آره همینطوره. من این قالب رو دوست دارم. KBC خیلی محدود بود. بعد از مدتی سعی کردیم تا به زور سرگرم کننده اش کنیم! KAPPS خیلی مفرحه اما ما روزی ۲ اپیزود بیشتر نمی گیریم چون بچه ها خسته میشن. از لحاظ بین المللی هم “آیا شما از کلاس پنجمی باهوش ترید؟” از “کی می خواد میلیونر بشه” خیلی عظیم تره.

    شما قبلاً اولین میلیونر رو تو برنامه تجربه کردید..
    بله، خانمی یک کرور برنده شد. دو نفر دیگه هم این مقدار رو بدست آوردند اما آخر سر برنامه رو با ۵۰ لاک ترک کردند.

    سؤال ها سخته، نه؟
    شاید به نظر من و شما سخت باشه اما بچه ها جواب ها رو می دونند. من حدود ۶۰% جواب ها رو می دونم. اما وقتی میرم خونه و سؤال ها رو از پسرم آریان می پرسم، اون به ۸۰% سؤال ها جواب درست میده. و این یک مبناست.

    آمیتاب KAPPS رو ضعیف توصیف کرده. در این باره توضیح بدید.
    آره، راجع به وبلاگش شنیدم و بعد رفتم خوندم. آقای باچان یک سوپراستار بزرگه و معمولاً خیلی کم حرف میزنه و برای همین نمی تونید نظر این جور افراد رو بفهمید.
    خیلی خوبه که داره وبلاگ می نویسه، اینطوری میشه تفکرات و عقایدش رو نسبت به یک کار فهمید. اما من از نمودار وبلاگش چیزی سر در نیاوردم. من کلاً از نمودار چیزی نمی فهمم. فکر می کنم اکثر مردم هم همینطورن. من نفهمیدم TAM ، FAM ، MAM چیه. من این مسائل تکنیکی رو دنبال نکردم.

    تا به حال به وبلاگ نویسی فکر کردین؟
    نه، به سه دلیل. یک، من با حروف بزرگ تایپ می کنم و در اینترنت، این یعنی داری جیغ بنفش میکشی! دو، چون وقتی می نویسم خیلی طولانی میشه. و سه، من سرم خیلی شلوغه، وقت ندارم مطالب طولانی تو وبلاگ بنویسم.. همکارام هم میگن وبلاگ می نویسن چون رسانه ها خیلی چیزا میگن و اونا می خوان از زبون خودشون باشه.
    پس،‌ خلاصه بگم یعنی شما دارید یک روزنامه نگار رو از کار بی کار می کنید. به نظر من، این خیلی واضحه که من یک بازیگرم نه خبرنگار، پس کار خودم رو می کنم، میذارم اونا هم کار خودشون رو بکنند. اگر چیز اشتباهی بنویسن ،‌ با اون شخص برخورد میکنم.

    واکنش شما نسبت به مقایسه بین KBC و KAPPS چیه؟
    من نمی دونم چرا بین برنامه های من و برنامه هایی که توسط سایرین اجرا شده مقایسه میشه. من خودم رو با برنامه های بقیه مقایسه نمی کنم. من رتبه خودم رو با رتبه برنامه قبلیم مقایسه میکنم. و اگر KAPPS خوب نباشه من مسئولیتش رو قبول میکنم.
    من ۶۰% انتقادها رو می پذیرم. وقتی اعتبارم رو برای موفقیت یک فیلم یا برنامه بکار می گیریم، اگر خراب بشه زخم زبون ها رو هم می پذیرم. نیاز نیست کسی به من بگه برنامه ام خوب نیست. من بخوبی به واقعیت واقفم.

    فکر میکنید چرا KAPPS نتونست موفقیت KBC رو تکرار کنه؟
    بله. منم فکر نمی کنم دیگه اون موفقیت KBC تکرار بشه. اولاً چون در اون زمان خیلی کانال تلویزیونی نبود. ثانیاً حجم زیادی از طرفداران IPL رو محاصره کردند.
    یک روز من مادر گوری رو دیدم که داشت با چندتا از دوستاش مسابقه رو تماشا می کرد. و من فکر کردم چقدر زیباست که اون داره بازی رو نگاه می کنه چون این تیم کلکته است. اما بعد از چند روز دیدم دارن دوباره بازی رو تماشا می کنند. اونا به این خاطر جمع شده بودند که بازی رو نگاه کنند در صورتی که تیم من بازی نداشت. اینها طرفداران معمولی نیستند.
    حتی گوری هم الآن دیگه همه بازی ها رو نگاه می کنه. حتی اونایی که من بخاطر تعهداتم نمی تونم برم ببینم . قبلاً اون از کریکت متنفر بود و ما حتی یک مسابقه هم تو خونه تماشا نمی کردیم. ولی کریکت دیگه فقط یک بازی نیست. یک واقعه اجتماعیه.
    اگر کسی بگه که برنامه من شکست خورده، من سخت تر کار می کنم. اگر کسی بگه برنامه ام موفق بوده، من باز هم سخت تر کار می کنم. پس مهم نیست کی چی میگه. من مثل همیشه کار می کنم.

    و بالاخره، فکر می کنید موفقیت KAPPS بعد از رقابت های IPL بیشتر بشه؟
    قطعاً. حتماً بیشتر میشه. من یه مدت کوتاهی استراحت می کنم و دوباره برمیگردم و اپیزودهای بیشتری رو می گیریم. همه چیز عوض میشه. اگر نشد باز هم سخت تر کار می کنیم و مطمئناً میشه.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۴ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • رامبد شکرابی

    نام: رامبد شکرابی

    تاریخ تولد: ۱۳۵۱

    ………………………………………..

    متولد ۱۳۵۱ در تهران. دیپلم ریاضی فیزیک

    با فیلم ترانزیت به سینما آمد و موفق شد که خود را مطرح کند اما فیلمهای بعدی اش چنگی به دل نزد. شاید با بازی در فیلم مرسدس بود که دوباره دیده شد. در تلویزیون و در مجموعه تلویزیونی داستان یک شهر (سری اول) محبوب شد. با بازی در یک قسمت از مجموعه تلویزیون باران عشق توانایی های خود را به رخ همگان کشید. اما همچنان در زمینه سینما بازی مطرحی ارائه نکرده است.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • عکس و گفتگو با ملیکا زارعی ( خاله شادونه )

    گفتگوی سبزینه »ملیکـا زارعی: به خاطر بچه‌ها، شادونه را از دست نمی‌دهم

    m-211-2-54.jpg

    خاله شادونه به خاطر صدای کودکانه‌اش و صداقتی که در کلامش وجود دارد، خیلی زود در دل بچه‌ها جا باز کرد، او برای اینکه کودک درونش همیشه سرزنده باشد، دائم کتاب‌های ویژه کودکان را می‌خواند و سعی می‌کند تمام وقتش را با آنها سپری کند، او عاشق بچه‌هاست و به نظرش بچه‌ها پاک‌ترین موجوداتی هستند که خداوند آفریده… با ملیکا زارعی خواهر کوچک‌تر مریلا گفتگویی انجام دادیم که می‌دانیم خواندنش، هم برای شما جالب است و هم برای فرزندان‌تان…

    دانشجوی حقوق

    در اردیبهشت سال ۱۳۶۴ به دنیا آمدم، دانشجوی رشته حقوق قضایی و ساکن تهران هستم.

    ورود به عرصه هنر

    فعالیتم را زمانی که کلاس سوم دبستان بودم با اجرا در برنامه تازه‌ها از شبکه دو آغاز کردم و سال ۸۱ یک سکانس را در سریال «دوران سرکشی» بازی کردم، زمانی که در سریال «مهر خاموش» بازی داشتم با کنکور دست و پنجه نرم می‌کردم، پس از ورود به دانشگاه در سال ۸۳ به عنوان مجری «در باغ شادونه» کارم را آغاز کردم.

    عروسک‌های من

    وقتی بچه بودم، خیلی اهل شیطنت نبودم و بچه حرف گوش‌کن و آرومی بودم. خیلی خوب بلد بودم که سرم رو گرم کنم و به تنهایی با خودم بازی کنم، بیشتر وقتم رو با عروسک‌هام پر می‌کردم، محبوب‌ترین بازی کودکی‌ام هم خاله‌بازی بود، خیلی از بچه‌ها براشون سوال بود که من چطور در تنهایی با خودم بازی می‌کنم و حوصله‌ام سر نمی‌رود، هر چند که من و مریلا به خاطر اختلاف سنی‌مون همبازی هم نبودیم ولی اون به عنوان خواهر بزرگ‌تر همیشه هوامو داشت…

    قشنگ‌ترین شیطنت بچگی

    وقتی بچه بودم، عاشق کاغذ کادو بودم به همین خاطر وقتی مراسم تولدی برگزار می‌شد، همه کاغذ کادوهارو جمع می‌کردم و با اون‌ها بازی می‌کردم، علاقه عجیب به کاغذ کادو و تلاش برای جمع کردنشون برای خودم خیلی جالب است.

    محبوب‌های من

    در اون دوران به اجرای خانم الهه رضایی و خامنه‌ای خیلی علاقه‌مند بودم یادمه حرف‌های این دو عزیز رو موبه‌مو اجرا می‌کردم، از بین کارتون‌‌ها هم به مدرسه والت، خانواده دکتر ارنست و ایکیوسان علاقه زیادی داشتم یادمه در این کارتون یک زنگ تفریح پخش می‌شد در یکی از همین زنگ تفریح‌‌ها روی یک کاغذ تصویر یک قورباغه کشیده بودند و رویش یک پارچه انداختند و پس از چند لحظه آن نقاشی تبدیل به قورباغه شد، من هم این کار رو تو خونه انجام دادم و زمانی که دیدم نقاشی‌ام به قورباغه تبدیل نشد با وجود گریه کردم! چند روز هم اصلا نمی‌تونستم این کارتون رو تماشا کنم! احساس می‌کردم به من دروغ گفتند و… آخه بچه‌ها فرق دروغ و صداقت رو به خوبی می‌فهمند.

    خاله شادونه

    من قبل از این برنامه رابطه خوبی با بچه‌ها داشتم اما مثل الان به بچه‌ها فکر نمی‌کردم، وقتی می‌‌خواستم اجرای خاله شادونه‌رو بپذیرم، سعی کردم از تجربه خواهرم و دوستانش و البته آقای علیپور استفاده کنم مریلا به من گفت: سعی کن دائم با بچه‌ها ارتباط داشته باشی و خودت رو درگیر اونها کنی تا از این طریق به علایق آنها پی ببری، آقای علیپور هم به من گفت که سعی کن با بچه‌ها به زبان خودشون ارتباط برقرار کنی… حرف‌های این دو دوست ملکه ذهن من شد و باعث شد که من خیلی زودتر به شادونه برسم، شادونه به معنای پیام‌آور شادی، صلح و دوستی است.

    مهمونی دلچسب

    در پشت دوربین و زمانی که پذیرای بچه‌ها هستیم هم به اندازه زمانی که جلوی دوربین هستیم به ما خوش می‌گذرد. من قبل از ضبط با بچه‌ها بازی می‌کنم و با اون‌ها کلی حرف می‌زنم تا اون‌ها احساس غریبگی نکنند. یادمه زمستون سال گذشته وقتی برف سنگینی می‌بارید، به خاطر ترافیک سنگین و اینکه بعضی از عوامل دیر سر صحنه رسیدند و ضبط به تاخیر افتاد و از آنجا که حوصله بچه‌ها سر نرود، از مادرشان خواستم که آنها را خوب بپوشانند تا با آنها به حیاط بروم و برف‌بازی کنم، من ساعت‌ها با بچه‌ها بازی کردم و لذتی که در آن بازی من و بچه‌ها بردیم وصف ناشدنی بود، من دلم می‌خواد بچه‌ها زمانی که من را می‌بینند دقیقا همان چیزی باشم که در ذهن‌شان است.

    خسته نمی‌شم

    خیلی‌ها ازم می‌پرسند از اینکه دائم مجبوری وقتت را با بچه‌ها بگذرانی و حتی در مهمانی بزرگسالان هم باید کنار بچه‌ها باشی خسته نمی‌شوی، من هم در جوابشون می‌گویم نه… وقتی می‌بینم اونها با همه صداقت بچگانه‌شان من را دوست دارند نسبت به آنها احساس وظیفه می‌کنم. اونها انتظار دارند خاله شادونه تحت هر شرایطی بهشون محبت کنه، گاهی وقت‌ها هم که در مهمانی‌های خانوادگی حواسم به بچه‌ها نیست، مادرم می‌گوید ملیکا‌جون حواست به فلان بچه باشه و بهش توجه کن…

    بازیگری

    به نظر من، هر کس در کاری استعداد داره، با اینکه من بازیگری رو دوست دارم اما کار کودک رو بیشتر دوست دارم با اینکه پیشنهادات زیادی برای بازی دارم اما هیچ کدوم رو نمی‌پذیرم چون دلم نمی‌خواد بچه‌ها خاله شادونه رو با یک لباس دیگر و در قالب یک بزرگسال جدی ببینند.

    اردهالی

    خانواده سبز

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفتگو با باران کوثری بانوی سینمای ایران

    او حالا دختر سینمای ایران است، (باران کوثری) را می گوییم؛ دختر کوچولوی سینمای ایران که در ۲۱ سالگی، سیمرغ بلورین جشنواره فجر را از آن خود کرده است. وی در ۲۵ مهرماه سال ۱۳۶۴ در تهران به دنیا آمد. دیپلم خود را در رشته هنر گرفت. پدرش (جهانگیر کوثری) کارشناس به نام فوتبال و تهیه کننده سینماست و مادرش را هم که دیگر همه علاقه مندان به سینما می شناسند، (رخشان بنی اعتماد…)باران می گوید: اولین سکانسی که بازی کردم در سال ۶۹ بود. کاری از داریوش فرهنگ، با بازی در فیلم سینمایی (بهترین بابای دنیا)، در آن زمان پنج ساله بودم…

    یک سال بعد در فیلم (نرگس) کاری از مادرش ایفای نقش کرد، او در سال ۸۲ دیپلم گرفت و سپس مدرک دیپلم نمایش از هنرستان سوره را هم اخذ کرد. او تا سال ۸۱ بیشتر در فیلم های مادرش بازی کرد. سال ۷۳ در فیلم روسری آبی، ۷۶ در بانوی اردیبهشت، در سال ۷۸ زیرپوست شهر، در سال ۸۰ روزگار ما و در سال ۸۱ در فیلمی از اصغر فرهادی بازی کرد که (رقص در غبار) نام آن فیلم بود و… سپس در سال ۸۲ مقابل دوربین (سیروس الوند) ظاهر شد، در فیلمی به نام (برگ برنده…) اما بیشتر زمانی چهره شد که در فیلم جدید (محمدحسین لطیفی) ایفای نقش کرد، فیلم خوابگاه دختران که در ژانر ترس بود.
    همچنین در سال ۸۴، بازی در فیلم ابوالحسن داودی با نام (تقاطع) را ایفا کرد… در ماه مبارک رمضان امسال نیز اولین کار تلویزیونی خود را بازی کرد. مجموعه ای به کارگردانی محمدحسین لطیفی، به نام (صاحبدلان.) پس از بازی در این مجموعه به آبادان رفت و در فیلمی از همین کارگردان به نام (روز سوم) بازی کرد. فیلمی که او را کاندید دریافت جایزه فجر کرد، اما باران سینمای ایران به جز این فیلم، در فیلم مادرش (خون بازی) هم کاندید گشت و همین فیلم باعث شد، او در ۲۱ سالگی جایزه سیمرغ بلورین را به دست آورد. البته قبل از باران، ترانه علیدوستی بود که در ۱۷ سالگی توانست به خاطر بازی در فیلم (من ترانه ۱۵ سال دارم)، این جایزه را از آن خود کند.باران می گوید: همیشه یک قضاوت درباره من است که صحیح نیست، همه فکر می کنند با وجود پدر و مادرم من باید خیلی زود می درخشیدم و توی هم نسل هایم، تنها کسی بودم که پله پله بالا رفتم و هیچ اتفاق خاصی برایم نیفتاد. مهم نیست، من به این گفته ها توجه نمی کنم، اما من هیچ گاه دنبال این نبودم که دیده بشوم، می خواستم حرفه ای باشم و حرفه ای بودن به نظر من یعنی این که عضو یک مجموعه باشی. باران اعتقادی به سوپراستار شدن ندارد:
    نمی خواهم شعار بدهم اما به واقع دلم نمی خواهد، چون سینما برای من هدف نیست، بلکه وسیله است. پدرش می گوید: باران دختری مسئولیت پذیر است، شاید این را از خلق و خوی ما به ارث برده، همچنین اعتماد به نفس عجیبی دارد. باران کوثری می گوید: یک بازیگر خوب، بازیگری است که هرگاه مقابل دوربین ظاهر شود، فکر کند اولین سکانس تصویربرداری اش است و دست و پایش بلرزد و مهم این که در واقع بازی کند. چرا که مردم این را می خواهند، حتی اگر چهره نباشی و پارتی هم نداشته باشی.چندی پیش که با باران صحبت می کردیم، به ما گفته بود (پدر و مادرم نقش مهمی در ورود من به سینما داشتند، اما باران اگر لیاقت داشته باشد، می ماند، اگر پتانسیل داشته باشد، بیننده را جذب می کند و… ) و درست هم گفت، باران لیاقت داشت که کاندیدای بازی در دو فیلم شد و از یکی از آنها سیمرغ دهه فجر را کسب کرد.
    باران در رابطه با خصوصیت یک دوست خوب می گوید (دوستی خوب است که معرفت داشته باشد.) او اهل ورزش هم است، تنیس، اما دو سال است که ورزش نمی کند. باران دختر سینمای ایران، در حال حاضر به همراه مادرش در آمریکا به سر می برد، او می گوید (پدر و مادرم بهترین دوستان من هستند.)باران در مورد فیلم (خون بازی) به کارگردانی مادرش می گوید: در این فیلم به معنای واقعی کلمه، صادقانه بازی کردم، در مورد این فیلم و زندگی معتادها کتاب خیلی خواندم، با معتادها در ارتباط بودم، کسانی که ترک کردند یا پزشکان متخصص… حتی در جلسات ترک اعتیاد هم شرکت کردم، پزشکان به من کمک کردند، چون خود افراد معتاد نمی توانستند، زیاد حالاتشان را به من بگویند.

    همچنین از مشاوران پزشکی هم زیاد کمک گرفتم، من در این فیلم به معنای کامل، کلمه (ترس) را متوجه شدم. در مدت تحقیق و بازی دیدم که آدم ها چقدر راحت این اتفاق برایشان می افتد که تنها یک لحظه است. در واقع اعتیاد ،آدم را تبدیل به یک حیوان می کند.

    جایزه باران کوثری، (یک سمند) بود و البته پس از دریافت سیمرغ دستمزدش هم بالا رفته است.بد نیست خاطره ای از دوران کودکی باران کوثری از زبان پدرش بشنویم. جهانگیر کوثری فوتبالیست سال های دور استقلال می گوید: باران از کودکی استعداد خوبی داشت، یادم می آید سر صحنه فیلم (بهترین بابای دنیا)، ساخته داریوش فرهنگ، صدابرداری سرصحنه انجام می گرفت؛ از طرفی باران که در آن زمان پنج سال بیشتر نداشت، باید دیالوگ های زیادی را می گفت و از طرفی هم سواد خواندن و نوشتن نداشت. از این رو همه عوامل فکر می کردند که کاری بس مشکل در انتظار آنان است.

    آتیلا پسیانی که آن زمان دستیار کارگردان این فیلم بود، در اولین لوکیشن، یک بار دیالوگ ها را برای باران می خواند، به بار دوم نمی کشید که دخترم، دیالوگ ها را به خوبی حفظ می کرد که این حرکت باعث تعجب همه شد، این خاطره ای جالب از باران بود که در ذهن من و مادرش مانده است…جهانگیر کوثری در ادامه می گوید: باران در ایران نیست، اما دلش این جاست؛ از طرف باران، سال جدید شمسی را به همه ایرانیان تبریک می گویم و امیدوارم به آرزوهایشان در سال جدید برسند

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • همه ستاره ها در مراسم عروسی سلما هایک

     تعداد زیادی از ستاره ها و بازیگران هالیوودی در مراسم ازدواج سلما هایم و فرانسوا هنری پینالت حضور خواهند داشت.  البته گفتنی است آنها می خواهند برای دومین بار ازدواج کنند. آنها ولنتاین گذشته با هم عروسی کردند اما این بار می خواهند در ایتالیا و روی آبهای ونیز، جشن عروسی بگیرند. در این مراسم،  وودی هارلسون، دیوید بلین، آنتونیو باندراس، چارلیز ترون و نامزد سابق هایک – ادوارد نورتون- حضور خواهند داشت.

    هایک -۴۲ ساله- و پینالت- ۴۶ ساله- جمعه این هفته در ونیز دوباره با هم ازدواج خواهند کرد.

    FunPatogh Community For Persians

     

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دخترها از۱۲۳۰ تا ۱۴۰۰ (ه.ش)

    اورلاندو بلوم و میراندا کر، با هم نامزد کردند.بعد از اینکه مدتها شایعه نامزدی اورلاندو بلوم – بازیگر دزدان دریای کارائیب – به گوش می رسید بالاخره میراندا کر با داشتن یک حلقه الماس بسیار زیبا در محافل عمومی اهر شد و حلقه اش را به رخ همگان کشید


     

    اوایل ماه نوامبر گذشته بود که شایعه شد این دونفر قصد ازدواج دارند. اما سخنگو های این دونفر ، به سرعت همه چیز را تکذیب کردند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش